الان که بابای سه پسر شده ام می فهمم حقم بود. حتی اگر محکم تر هم می خوردم باز هم حقم بود. باید آن پس گردنی را می خوردم! گاهی برای تربیت راهی جز پس گردنی نیست. حتی اگر بچه دلیلش را نفهمد، باز هم باید پس گردنی بخورد؛ بالاخره یک روز مثل من بابا می شود و می فهمد شعر خواندن پس گردنی دارد!

ماجرای پیچیده ای نداشت. در عالم نوجوانی سر کتابخانه ی پدر بزرگوار رفتم. کلیات یگانه ی تاریخ ادبیات، سعدی(علیه الرحمه) را برداشتم. به غایت قدیمی بود. می خواندمش که ناغافل سوزشی را پشت گردنم حس کردم. تا به خود آمدم کتاب هم دستم نبود؛ و پدر که کتاب به دست، نگاهی تند به من داشت. با تحیر و تاکید گفتم: سعدیه! نگاه پدر آنقدر جدی بود که حتی جرات نکردم سوال کنم! گفت: به درد تو نمی خورد!

در دوران جوانی فهمیدم در نسخ قدیم محتواهای هزلی به سعدی بزرگ منتسب است که برای خواندنش می بایست هشدار +25 سال را مدنظر قرار داد؛ اما الان که بابا شده ام می دانم دلیل آن پس گردنی، هزلیات هم نبود! جناب سعدی که هیچ؛ گزافه نیست اگر همه ی کتاب های شعر عارفانه_عاشقانه +16 اعلام شود!

رفقا! این چه کاری است، انجام می دهید؟! فرض کنید شنوده عاقل نیست؛ خودتان رعایت کنید! فکر کنید خانواده رد می شود. اصلا" بابایی را تصور کنید که نمی تواند جواب سوال های بچه اش را بدهد! حالا حضرات شعرای قدیم یک شعرهایی گفتند؛ شما نگویید! هر شعری نگویید! ماجرا را بخوانید! به من حق می دهید شاکی باشم!

رادیو پیام در ماشین روشن بود و تصنیف نوستالژیک "حیلت رها کن عاشقا" در حال پخش بود. غرق در همنوایی با شهرام ناظری بودم که پسرم پرسید: بابا این چرا حرف زشت می زنه؟ من{با حیرت}: حرف زشت؟ پسرم: آره دیگه. هی میگه دیوانه شو ، دیوانه شو. من {با خونسردی}: آهان. باباجون این دیوانه شو با اون دیوونه که بچه های بد می گن فرق داره. پسرم: چه فرقی داره؟ من{با کلی من من و فکر}: ببین بابا؛ دیوانه اینجا یه اصطلاحه. پسرم: اصطلاح یعنی چه. من{در حالت در گل گیر کرده}: بابا؛ یعنی. . . یعنی . . .{چی بگم خدایا} یعنی کلمه ای که هرجایی یه معنیی میده. پسرم: یعنی دیوانه اینجا یه معنی دیگه می ده؟ من{پیروزمندانه} آفرین بابا. بعله. اینجا معنی بد نمی ده. پسرم: خب چه معنی میده؟ من{وارفته}: اینجا شاعر میگه "کلک نزن رفیق؛ شاد و خوشحال باش" {آخه چی بگم به تو بچه} پسرم: آهان. فهمیدم. {وای که الان میدونم این فهمیدنش را می ذاره دقیقا" توی یه جلسه ی رسمی به یه آدم حسابی خرجش می کنه و آبروریزی می کنه}

برای خاتمه ی بحث، موج رادیو را عوض کردم؛ صدای محسن چاوشی پخش می شد. امان از وقتی قرار باشد بدتر از قبل گیر بیفتی. "آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ" آنقدر ریتم و ضرب آهنگ تصنیف تند بود که همه را متوجه خود کند. تا رسید به مصرع "از پا و سر بریدی، بی پا و سر به رقص آ" و چند بار تکرار کرد"ای خوش کمر به رقص آ" پسر بزرگترم پرسید: بابا رقصیدن کار خوبیه؟ من{با حالتی مشفقانه} باباجون؛ این منظورش چیز دیگه ایه. اینجا برقص یه اصطلاحه. یعنی شادی کن. پسر کوچکتر:{انگار کشف بزرگی کرده} پس برقص همون معنی دیوانه رو می ده. من{در حالت هنگ کرده} نه بابا. اون یه چیز دیگه اس. . .{در همین حین شبکه ی رادیو را عوض کردم و ادامه دادم} ول کنین بابا. وقتی بزرگ شدین می فهمید. اینا حرفاشون پیچیده اس. الان شما نمی فهمید. صدای غرغر بچه ها را شنیدم. با هم می گفتن: ما که می فهمیم چی میگه. خودت گفتی هر دوتاش معنی شادی و خوشحالی میده.

نمی دانم چرا تصور می کردم با تغییر شبکه نجات پیدا می کنم. گردش موج، روی رادیو فرهنگ توقف کرد. خبری از موسیقی نبود. کارشناس محترمی داشت درباره شعر معاصر خطابه ی عالمانه ای می کرد و به ناگاه وسط آن بحث سنگین، به عنوان شاهد مثال شعری خواند. "وحشی شده ام تا ز تو جامی بستانم" پسرها انگار آماده بودند من را گیر بیندازند{هر دو با هم}: وحشی شده؟؟ یعنی چی؟ من{ظفرمندانه با حالت کشتی گیری که زیر دو خم رقیبش را گرفته} هه هه. بابا جون! اینجا وحشی اشاره به اسم شاعر داره. پسرها قاه قاه خندیدند و اسم وحشی را دست انداختند و من خوشحال از اینکه بالاخره جواب یکی از سوالات ادبی بچه ها را دادم. کارشناس محترم در ادامه شعری خواند که مطلعش این بود: "عاشقی جرم قشنگی است گرفتارم کرد"  و رسید به این مصرع که "بوسه ای از لب تو شهره ی بازارم کرد". کلا" رادیو را خاموش کردم. خدا را شکر بچه ها هنوز درگیر همان اسم وحشی بودند.

حالا می فهمم آن پس گردنی حقم بود. واقعا" چطور می شود معنی مستی و جنون و شراب و عشق و لب و بوسه را به بچه فهماند؟

                                               ********************

پ.ن.م: این مطلب طنز را سه ماه پیش برای نشریه ی قمپز نوشتم و امروز که بر اثر اتفاقی وبلاگ را مرور می کردم افسوس خوردم که رسانه های جذاب جدید، چطور مرا از وبلاگ نویسی و مخاطبین دوست داشتنیش دور کرده است.

بیچاره وبلاگ ها؛ خیلی زود قربانی تنوع گرایی دنیای مدرن شدند!


برچسب‌ها: فرهنگ, طنز, شعر, قم پز
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ دی۱۳۹۴ساعت 12:31 توسط مجدالدين |

عکس های توزیع بی تدبیرانه ی سبد کالا آن هم در سال 1392، من را یاد ایام کودکی و نوجوانی در دهه ی 60 انداخت. یاد سال هایی که همه چیز صفی بود. از شیر و کره و پنیر گرفته تا مرغ و تخم مرغ و شوینده ها و هر جنس خوراکی پر مصرف دیگر!

اینکه صف های امروزی چرا اینچنین بر همه گران تمام شده که حتی رییس جمهور محترم را به معذرت خواهی وادار می کند، خود مسئله ای است؟ مطمئنا" هضم شدن در خوشی های عصر جدید فراموش مان نکرده که "صف" چه نقش مهمی در پر کردن اوقات روزمره ی ما داشته و دارد! هنوز هم عادت داریم در عصر ارتباطات برای انجام کمترین کار اداری –که با کارمند جماعت طرف حساب هستیم- در صف و انتظار بمانیم!  

یادم می آید یکی از روزهای حوالی سال 1370 بود. خبر آوردند توی یکی از کوچه های زنبیل آباد گوشت منجمد می دهند. ساعت 2 ظهر پدرم، من و سه تا از بچه های همسایه را به آنجا برد. جلوی ما شاید 40-50 نفر بودند که معلوم بود از صبح منتظر مانده اند. کوپن به دست سه ساعت ماندیم تا گوشت گاوی خارجی آمد و 4-5 کیلو سهم هر کدام از ما شد. گوشت یخ زده ای که امروز مفت هم بدهند غالب مردم مصرف نمی کند!

از این دست خاطرات زیاد هست. البته در هیچ کدام از صف ها نه کسی کشته می شد و نه متهم به بدبختی و فلاکت می شدیم و نیز هیچ وقت صف های مان تیتر رسانه های خارجی نشد! حتی ذهنیت بد و تلخی نیز ته ذهن مان از صف های طولانی تمام نشدنی نداریم! پس چه شد سبد کالای دولت دکتر روحانی چنین بازتاب وسیعی یافت؟

 شاید به این خاطر که در سال 1392 نمی دانیم چرا باید برای چند جنس بونجول خارجی دوباره در صف های تحقیرآمیز بمانیم! نمی دانیم برای چه باید سختی بکشیم!؟ از اول انقلاب می دانستیم انقلاب مان پر هزینه خواهد بود. می دانستیم انقلاب مان منافع مستکبران و زورگویان عالم را به خطر انداخته و شرشان دامنگیرمان خواهد شد. در زمان جنگ می دانستیم داریم با شرق و غرب عالم می جنگیم. می دانستیم کشور در تنگناست. برای مان می گفتند اسلام با فداکاری و استقامت قله های دنیا را فتح کرده و می کند. بعد باور کردیم برای ساختن ایران هر تحریمی را می شود گذراند. دل مان به پیشرفت ها و گشایش ها خوش بود و ایمان داشتیم روزی کمر آمریکای جنایت کار را خواهیم شکست. عمیقا" باور داشتیم خودمان یک قدرت تاثیرگذار جهانی هستیم.

باز هم دوست دارم از گذشته بگویم! ما سال 1360 از شیراز به قم آمدیم. به خوبی به یاد دارم در ایام بمباران موشکی –که قم یکی از شهرهای هدف صدام جانی بود- پدرم نمی گذاشت در سفرهای تابستانی زیاد شیراز بمانیم! می گفت: "نباید شهر خالی شود. نباید دشمن احساس کند ما از بمبارانش ترسیده ایم و شاد شود!" جز مواقعی که در شیراز یا چند باری مشهد مقدس بودیم حتی یک شب را به یاد ندارم که بیرون از خانه خوابیده باشیم! آن زمان هر تحرک و فعالیتی حتی چرخیدن در شهر و یا حرم رفتن هم دلیل سیاسی-اجتماعی داشت! حرم می رفتیم تا غیر از زیارت و دعا، دیگران را از بودن و ماندگاری مان دلگرم کنیم!

غذا خوردن مان هم ایدئولوژیک بود! یک مسئله ی طبیعی بود که یک کالا مدتی نباشد! می دانستیم برای چه نیست. مثلا" به یاد دارم "کره" یافت نمی شد! گاهی در کوپن ها کره می دادند که خوراک یک هفته مان بود. توی خانه ی ما "کره" سهمیه بندی بود! هر کس می توانست سهم خود را یه روزه بخورد می توانست یک هفته ای بخورد! باور عمومی این بود که برای رسیدن به آرزوهای بزرگ و آرمان های والا باید سختی کشید و صبر کرد. می دانستند شکوه و شکایت دل دشمن را شاد می کند.

پس بر ما چه گذشته است که در سال 1392 سختی و نداری به کنار، از ایستادن در صف نان هم خون مان به جوش می آید؟ جواب ساده است؛ زمانی برای مقاومت و استقامت دلیل داشتیم اما امروز چه؟ اصولا" برای چه باید نداشته باشیم؟ برای چه باید سختی بکشیم؟

واقعا" امروز برای چه باید سختی بکشیم؟ وقتی قرار است سردمداران آمریکا مودب و منطقی بخوانیم. وقتی می خواهیم انقلابی حرف نزنیم که خدای ناکرده یکی از کشورهایی که قدرت جهانی می خوانیم شان، ناراحت شوند. وقتی در جواب دادن به یاوه گویی های تحقیرآمیز مداوم غربی ها محافظه کاری می کنیم. وقتی از گفتن صریح غاصب و نامشروع بودن رژیم صهیونیستی ابا داریم و راحت سر یک میز مشترک با آنها می نشینیم. وقتی قرار نیست بلند پروازی کنیم. وقتی علم بومی مان را اکسید می کنیم، پلمپ می کنیم که دیگران ازمان راضی شوند. وقتی دیگر هیچ دشمن و بدخواهی نداریم و با همه دنیا در یک جبهه قرار داریم! وقتی تحریم ها شکسته و بازرگانان برای آمدن به ایران صف کشیده اند؛ چرا باید باز هم سختی بکشیم؟؟  واقعن زور ندارد؟!

پیامی که این روزها از کلام و رفتار مسوولین برداشت می شود این است: هدف از هر گفتار و کرداری راضی نگه داشتن قدرت های جهان است تا تن و شکم و اقتصاد روزمره مان به سختی نیفتد، پس همه با هم پیش به سوی رفاه روز افزون!

 برای ملتی که نمی خواهد قله های دنیا را فتح کند؛ برای ملت بی آرمان بی دشمن، سختی زور دارد! وقتی با کسی نمی جنگیم؛ وقتی کسی با ما نمی جنگد، پس چرا غرق در رفاه نباشیم؟! بهانه ی دولت قبل هم چند روز دیگر بی اثر می شود! از فرداست که سیل مطالبات بی پایان به سوی دولت بی آرمان بی دشمن روانه شود.


پ.ن.م: این مطلب را به درخواست دوستان خلاق و انقلابیم در نشریه هابیل نوشتم ولی احتمالا" آن نشده که آنها می خواستند! قرار بود در این نوشتار پسران امروزی از پدران دیروزی شان بگویند. من از گذشته نوشتم ولی مصادیق پدرانه اش کم رنگ شد!

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 18:58 توسط مجدالدين |

نمی دانم چه حکمتی است که غالب اصحاب قدرت با هر گرایش و روحیه ای به نحوی دوست دارند خود را همراه، ملازم و دوستدار هنرمندان نشان دهند؛ حتی اگر اعتقادی به این عرصه نداشته و ندارند!! نیاز نیست به انتخابات ها و عکس های بازیگران و ورزشکاران با کاندیداها اشاره کنم؛ فقط کافی است به رفتار روسای جمهور و اطرافیان شان با هنرمندان نگاهی بیندازید!

کار این قدر شور شد که دکتر احمدی نژاد برای تبلیغ کاندیداتوری رفیق شفیق شان جناب مشایی با بازیگر پیشکسوت جناب انتظامی راهی وزارت کشور می شود! و جناب دکتر روحانی -که سابقه ای طویل در احزاب راست آن زمان و اصولگرای این زمان دارد- به کل منکر هنر ارزشی و غیر ارزشی می شود!  

جلسه ی دیدار هنرمندان با ریاست محترم جمهور و متعاقب آن جشنواره ی جام جم صداوسیما و اینک افتتاحیه ی جشنواره ی فیلم فجر مرا به فکر انداخت. چه رازی در علاقه ی سیاسیون به اهالی هنر است که حاضرند برای خوش آمد آنها و جلب محبت و محبوبیت شان، بر خلاف عقاید خود سخن بگویند!؟ این سوت و کف اهالی هنر کلا" چند؟؟ 

جالب ماجرا این جاست که این گرامی هنرمندان نیز وظیفه ی مجلس آرایی خود با هر دولت و سلیقه ی سیاسی را به خوبی انجام می دهند. در مجالس جناب خاتمی مداح هستند و هنرنمایی می کنند. از دکتر احمدی نژاد پول می گیرند و هنر بیرون می ریزند و در ملازمت حجه الاسلام روحانی خطابه ها سر می دهند و زین پس شاهد هنرآفرینی شان خواهیم بود!

برخی از آنها شاید در برهه هایی غر بزنند و گلایه هایی داشته باشند ولی خوب آیین ماهی گیری را از هر آبی بلندند!

هر چه فکر می کنم نمی توانم به عدد یک دست اسم در اهالی سینما به یاد بیاورم که از سفره ی لایتناهی اهالی سیاست متمتع نشده اند یا به اعتراض دوره ای را انزوا پیشه کرده اند! همیشه بوده اند و همیشه ساخته اند! البته این نکته زیاده عجیب نیست؛ وقتی دست دهنده ای هست، چرا نگیرند! 

عجیب آنجاست که متولیان حکومتی بدون توجه به اصول و ارزش ها، امتیازهای حکومتی را بذل و بخشش می کنند. کدام جشنواره ی غربی خارج از اصول و ضوابط خود جایزه می دهد؟ کدام فیلم غیر متعارفی را اجازه دیده شدن عمومی می دهند؟ آن وقت بسیار دیده شده که جشنواره ی فیلم فجر ما -که به نام انقلاب اسلامی متبرک است- در ایام جشن عمومی مردم از فاسدهای زمان طاغوت و معاندهای امروزی تجلیل می کند!

از این شلختگی فرهنگی چه کسی بهره می برد؟ بدون تردید جواب این است: دو رویانی که شام شان را در این مجلس می خورند و سینه شان را در دیار دیگری برای اغیار می زنند! و در این میان ظلم همیشگی است که بر هنرمند متعهد، مردمی و بی حاشیه می روند! آنها باید بسوزند و بسازند که شاید برای حرف های شان فرصتی به آنها داده شود! اینجاست که باید گفت مظلوم هنرمند واقعی!

درست است که عرصه ی فرهنگ و هنر به سختی عرصه ی سیاست نیست و نباید باشد! صحیح است که با هنرمند می بایست با ملاطفت و مهربانانه برخورد کرد ولی مهربانی با شلختگی و وادادگی فرهنگی زمین تا آسمان فرق دارد! و آنچه امروز با آن مواجهیم از شلختگی هم گذشته است! 

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن۱۳۹۲ساعت 23:10 توسط مجدالدين |

در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری سال 76 روزنامه سلام متن ناقصی از مذاکرات خودمانی محمدجواد لاریجانی با نیک براون -از مدیران کل وزارت خارجه ی انگلیس- را منتشر کرد که در آن رای آوری آقای ناطق نوری را به نفع غرب و جناح چپ را افراطی عنوان کرده بود. معدود روزنامه های جناح چپ آن زمان، با هجومی بی سابقه این مذاکره ی را به رسوایی سنگینی برای رقیب تبدیل کردند و ضربه ی جبران ناپذیری به مدافعان کاندیداتوری جناب ناطق نوری وارد کردند.

لاریجانی بارها در مصاحبه های مختلف به دفاع از خود پرداخت و این گفتگوی خصوصی را برای محک زدن براون که قرار بوده سفیر انگلیس در ایران باشد عنوان کرد.

صحیح است که عرصه ی دیپلماتیک مملو از محرمانه ها و گفتگوهای خصوصی است و عجیب نیست که دیپلمات ها با نزدیک شدن به مقام های سایر کشورها اطلاعات دقیق تری از منویات و برداشت های آن کشور پیدا کنند و نیز باید اذعان داشت که جناح چپ از حربه ی زشتی برای آسیب زدن به رقیب استفاده کرد ولی افکار عمومی هیچ گاه نتوانست درد دل ها و حرف های دوستانه ی دکتر جواد با یک مقام انگلیسی را فراموش کنند!

ظهور پدیده ای به نام اسنودن -که میلیون ها سند محرمانه از مذاکرات خصوصی و محرمانه را منتشر کرد- به خوبی نشان می دهد که خصوصی ترین و محرمانه ترین گفتگوها هم ثبت می شود و از طرف تحلیل گران مورد استفاده قرار می گیرد. توهم است که فردی در عرصه ی دیپلماتیک تصور مخفی ماندن حرف هایش را داشه باشد و نهایتا تاریخ در مورد تک تک جملات رد و بدل شده مطلع و قضاوت خواهد کرد.  

 در این فضا --که حتی گفتگوهای خودمانی منتشر می شود- محرمانه عنوان کردن تعهدات رسمی ایران در مذاکرات هسته ای از طرف وزیر محترم خارجه به غایت عجیب و باورنکردنی است! جناب دکتر ظریف در نشست خبری اعلام می کند: توافق اخیر شفاهی بوده و برای پخش در عموم نبود!! بلافاصله بعد از این سخن عجیب وزارت خارجه ی آمریکا و متعاقب آن آژانس انرژی اتمی متن توافق نامه را منتشر کردند.

در این کوتاه بنای نقد جزییات توافق با غرب را ندارم ولی این رویکرد بد که مکررا" توافق و تعهدات عملیاتی را از زبان دشمن می شنویم اتفاق تلخی است.

نمی دانم نامحرم فرض کردن مردم ایران چه دلیلی دارد؟! وقتی مقامات غربی به صراحت اعلام می کنند ریز توافقات را حتی با دشمن مستقیم ما رژیم صهیونیستی چک می کنند و در اولین زمان متن مذاکرات را عمومی می کنند چه دلیلی دارد که وزارت خارجه از انتشار رسمی توافقات اجتناب می کند؟

ظاهرا" اینکه چه درهای گرانبهایی -که حاصل سالها سختی و مرارت ملت ایران است- در عوض چه امتیازهایی تقدیم شده موضوع دوم است. اول باید به آقایان ثابت کنیم آقایان بر سر ارث پدری که مذاکره نمی کنند. حق همه ی مردم ایران است که بدانند چه می گذرد! 

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ساعت 22:33 توسط مجدالدين |

1. تماس تلفنی رییس مستفعی مجلس عراق به دکتر علی لاریجانی و درخواست کمک از ایران برای حل بحران استان الانبار اتفاق ساده ای نبود. با حداقلی از اطلاعات عمومی هم می توان دانست عمق جدال دشمن شادکن شیعه و سنی در جای جای کشورهای اسلامی عامل چه خونریزی هایی شده است. اما در این تماس تلفنی کمترین مسئله توجه به مذهب و اختلافات مذهبی است.

تماس رییس سنی مذهب مجلس عراق مهم است ولی مهم تر از آن درخواست یک مقام عراقی از یک مقام ایرانی برای کمک به آرامش در عراق است. عراقی های موافق و مخالف ایران می دانند برای حفظ ثبات و آرامش محتاج همسایه ی بزرگ تر هستند!

آمریکا به عراق حمله کرد تا مستعمره ای جدید برای خود ایجاد کرده و محاصره ی ایران را تکمیل کند؛ غافل از اینکه فراتر از جنگ خونین هشت ساله و کینه ی انباشته ی حاصل از آن ارزش های مشترک ایرانیان و عراقی ها و قدرت نفوذ ایران باثبات همه ی معادلات آمریکا را بهم خواهد زد.

اینکه تصور کنیم عراق امروز تحت استیلای جمهوری اسلامی است گزافه نیست! کافی است نگاهی به موضع عراق نسبت به سوریه، عربستان، تکفیری ها و . . . بیندازید تا ببینید در صف بندی جهان عراق به ایران نزدیک تر است یا آمریکا!

2. دیدن تصاویر رشک برانگیز عزیمت میلیونی عاشقان حسین (علیه السلام) به کربلا در اربعین به همان اندازه مایه ی غم و دلتنگی برای بی توفیق های جا مانده بود که شوق و شعف وصف ناشدنی ناشی از تجمع عظیم شیعیان جهان ذیل پرچم اباعبدالله را باعث می شد.

هر بار که به همت صداوسیما تصاویر راهپیمایی میلیونی شیعیان به سمت کربلا را می دیدم بر خود و توفیق نداشته ام افسوس می خوردم ولی شکوه این راهپیمایی شورانگیز چنان بود که خدا را بابت باز شدن این باب جدید شکر می گفتم. بدون شک این تجمع حسینی فرصتی تازه برای اعتلای شیعیان است.

باید برای فرصت سازی از این رویداد بزرگ فکر کرد. به جد باید مراقب بود فرقه سازی استکبار برای مسلمین به درون شیعیان کشیده نشود. خطرناک است که با رقابت های کاذب دفاتر مراجع عظام تقلید و خود مرجع پندارها این معاشقه ی بزرگ با حضرت عشق به جدلی اختلاف ساز تبدیل شود.

راهپیمایی عظیم اربعین به همان میزان که فرصتی تاریخی برای شیعه است و باید از آن استفاده کرد، توجه کینه داران اهل بیت را هم به خود جلب می کند که باید با هوشیاری از آسیب ها ممانعت کرد.

3. عزیزی از اقوام که سابقه ی چندین سال اسارت در زندان های صدام ملعون را داشت تعریف می کرد که یکی از زندان بانان همیشه شعار صدر انقلاب جمهوری اسلامی را مسخره می کرد. می گفته "مگه انقلاب تون گوجه و خیار ه که می خواید صادرش کنید" خیلی دلم می خواهد امروز طرف را ببینم!!

عکس های رفقا از سفرشان به کربلا را که می دیدم و داستان سفرشان را که می شنیدم معنی صدور انقلاب خمینی را می فهمیدم. فرزندان خمینی با عزت و احترام به خانه های عراقی ها پا می گذاشتند! انگار نه انگار دو دهه پیش جنگی خونین بین طرفین بوده است!

دو دهه پیش می خواستیم کربلا را فتح کنیم. امروز با عزت به خانه خانه ی کربلایی ها می رویم! قدر انقلاب را بدانیم!    

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ دی۱۳۹۲ساعت 23:5 توسط مجدالدين |

1. کاری که وایبر و وی چت و واتس آپ با وبلاگ من کردند قوم مغول با ایران نکرد! چنان خراب شبکه های ارتباطی جدید شدم که از "سه الف" عزیز غافل شدم.

2. تقریبا می توانم بگویم تمام رسانه های جدید از فیس بوک و گوگل پلاس گرفته تا وایبر و وی چت و اینستگرام و قس علیها را آزموده ام؛ معترفم هیچ کدام ارزشمندی وبلاگ را نداشته و ندارند ولی چه می توان کرد که وبلاگ هم به نوعی دچار مرور زمان شده و بحران مخاطب دارد! سخت است باور کنیم عمر پدیده ی جذابی چون وبلاگ هم دارد طی می شود و باید دچار رسانه های شد!!

3. با همه ی این اوصاف، هیچ وقت بنایی برای عبور از وبلاگ نداشته و ندارم. وبلاگ برایم وسیله ای جهت ارتباط با مخاطب فرهیخته و با حوصله بوده و هست ولی این گلایه را هم متولیان سرویس های وبلاگ فارسی دارم که چرا هیچ خلاقیتی برای حفظ مخاطب به خرج نمی دهند؟؟ گویی از سر شکم سیری نیازی به اضافه کردن قابلیت های جدید نمی بینند! همین "بلاگفا"ی عزیز ما سالهاست در همین سطح و قابلیت باقی مانده است!

4. دولتی که مدعی لزوم رفع فیلتر فیس بوک بود، امروز به فیلتر "وی چت" رضایت داد! تازه امروز در شرایط آرامش مطلق سیاسی به سر میبریم نه فتنه و لشکرکشی خیابانی!! ظاهرا منفعت های اقتصادی اپراتورهای تلفن همراه بر ایده های آزادمنشانه ی دولتمردان غلبه کرده است. حال سوال این جاست که فیلتر آیا راه خوبی برای کنترل ارتباطات اجتماعی است؟

5. فیلتر "وی چت" اقدام نوینی است! تا امروز فیلترینگ متوجه سایت ها بود اما اینکه نرم افزارها به جرگه ی فیلترینگ افزوده شده جدید و تازه است. بدون شک این فیلترینگ فقط باعث توسعه ی استفاده از فیلترشکن های آن ور آبی می شود. البته رفع فیلترینگ آن احتمالا به زودی به شعارها و فیلم های انتخاباتی کاندیداها راه پیدا می کند! مثلا تصور کنید کاندیدایی را که در فیلم تبلیغاتی خود بعد از سوار شدن به ماشین شاسی بلندی بگوید من وی چت را دوست دارم! یا بگوید عجب نرم افزاری است این وایبر!

5.در راهپیمایی 22 بهمن سال پیش چه طومارها که بر علیه سرویس تماس تصویری رایتل راه انداخته نشد. تا جایی که برخی از آیات عظام تقلید را هم به واکنش تند برانگیخت. مومنین حق داشتند از ورود این قابلیت جدید که می توانست هنجارهای دینی را خدشه دار می کرد نگران باشند ولی هیچ کدام به این فکر نکرده بودند که سرعت تحولات رسانه های ارتباط جمعی چنان سریع است که مخالفت های احساسی نمی تواند مانع دسترسی عمومی شود. هنوز چند ماه نگذشته بود که چندین و چند نرم افزار به تلفن های همراه اضافه شد که به سهولت و به طور رایگان امکان ارتباط تصویری را فراهم می کرد.

سرعت تحولات روز به روز اضافه می شود و بدترین تصمیم همان ساده ترین راه یعنی فیلتر کردن است! جالب است که تمامی ارگان های فرهنگ ساز نسبت به این رسانه های نوین غریبه ی غریبه هستند و بدیهی است ساده ترین راه برای شان پاک کردن صورت مسئله ای باشد که هیچگاه پاک نمی شود.

پیشتر هم عرض کرده بودم؛ معتقدم فیلترینگ فقط به جماعت بی قید و معارض کمک می کند. راه اساسی عبور از فتنه ی رسانه های نوین فعال کردن عامه مردم متدین، انقلابی و میهن دوست و آموزش آنها است. 

معنی اصطلاح مردم "حاضر در صحنه" که فقط برای حضور در خیابان ها نیست!!

6. برخی دوستان در پیام های خصوصی درخواست ایمیل کرده اند. تصورم این بود با توجه به اعلام ایمیلم در بخش تیترهای جنبی وبلاگ، کسی برای ارسال پیام مشکلی نداشته باشد ولی از آنجا که مکرر با این درخواست مواجه شدم مواکدا ایمیلم را به آدرس majdin_m@yahoo.com معرفی می کنم.

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر۱۳۹۲ساعت 21:9 توسط مجدالدين |

                                                                   ماموریت اداری و مشکلات شخصی چندی از وبلاگ  داری دورم کرد. ضمن پوزش از مخاطبان گرامی امیدوارم زین پس بی وقفه در خدمت باشم.

یک سال پیش نوشتم که به زودی مذاکرات ایران و 5+1 به نتیجه می رسد و توافقی حداقلی بین طرفین ایجاد می شود. ارزیابی من این بود که این مجادله ی سیاسی برای طرفین ارزش خود را از دست داده و نمی تواند بیش از این کش پیدا کند. ایران به سوخت مورد نیاز خود رسیده و عملا بیش از این نیازی ندارد؛ غرب هم می داند عملا نمی تواند علم بومی شده ایران را مهار کند ونابود کند.

البته نباید از سماجت و عجله ی تیم دکتر ظریف در کسب فوری نتیجه عبور کرد. بی شک اگر این اراده ی معطوف به نتیجه نبود چنین سریع، این جدال سیاسی مسکوت نمی شد و نیز طبیعی است کسی که می خواهد با شتاب به توافق برسد، مجبور است امتیازات بیشتری به رقیب بدهد.

توافق نامه ی ژنو بر اساس "استراتژی مهار" به سرانجام رسید. ایران خواست در مدتی کوتاه فشار اقتصادی و رسانه ای غرب را کنترل و مهار کند و غرب می خواست قدرت پیش رونده ی برنامه های هسته ای ایران را مهار کند و تصور می کنم هر دو در رسیدن به این هدف موفق بودند.

طبیعی است برخی از ایرانیان که سال ها برای دستیابی به این علم گرانبها شعار دادند و استقامت کردند، از قربانی شدن بخش هایی از برنامه ی هسته ای خشمگین و ناراحت باشند. برخی نیز بابت گشایش های ایجاد شده خوشحال اند اما احساسی شدن هر دو طرف به انسجام داخلی آسیب می زند. چه آنهایی که توافق نامه را یک خیانت بزرگ می دانند و چه آنهایی که در حد یک افتخار تاریخی می دانند هر دو به خطا می روند.

در ژنو نه فتح الفتوحی کردیم؛ نه به ظلم و فاجعه ای تن دادیم! فقط بر اساس یک استراتژی مشخص، دو طرف همدیگر را مهار کردند تا در آینده ای که به زودی فرا خواهد رسید با یکدیگر به صورت عمیق تر مجادله کنند.

 توجه به چند نکته در تحلیل توافق نامه ی ژنو می تواند راهگشا باشد:

1. تیم مذاکره کننده هسته ای هر قدر در فضای بین المللی فعال، کاربلد و جدی نشان دادند، نسبت به فضای درونی کشور بی تفاوت و بی تجربه رفتار کرده و می کنند. اگر از این حربه بگذریم که تا لحظه ی آخر توافق، همه ی عالم از جزئیات مباحثات خبر داشتند جز مردم ایران؛ پس از امضای توافق نامه هم تلاشی جدی برای همراه کردن مردم به کار گرفته نشد.

انتشار متن های مختلف و تفسیرهای کاملا متعارض از سوی ایران و غرب تشویش ایجاد کرد و می کند. در این میان هیچ اراده ای جهد و تلاشی برای شرح ماوقع و دلایل و آثار دادن امتیازات به ملت ایران نمی کند. بدیهی است متولیان امر باید بدانند حماسه سرایی از دستاوردهایی که مدام از طرف رقیب، متعارض آن شنیده می شود نمی تواند برای مردم قانع کننده باشد.

2. استراتژی تیم قبلی، مقاومت و خرید زمان برای دستیابی به حداکثر توان علمی بود. کسی منکر این واقعیت نیست که اگر دستاوردهای پیش رونده ی دولت گذشته نبود تیم جدید، امتیازی برای معامله و مذاکره در دست نداشت.

استراتژی مقاومت توانسته بود در تمام ابعاد از رسانه ها گرفته تا توده های مردم برای خود ادبیات و دلایل قانع کننده خلق کند. توفیق بیش از ده-دوازده ساله همراه کردن توده های مردم نشان می دهد در هدف گذاری خود موفق بوده اند. دولتمردان جدید هم باید بتوانند ادبیات اقناعی لازم را تولید کنند.

3. خدمتی که ایران از سیاست دستیابی به انرژی هسته ای کسب کرد فقط در فتح یک علم و منافع برآمده از آن نیست. انرژی هسته ای توانست باور ایرانیان به توان و قدرت زاییده از درون را تغییر بدهد و اعتماد به نفس ملی را افزایش داد. در کنار این مهم، مکر دشمن در اوج ایجاد فتنه ی گفتمانی و هویتی که از سال 76 شروع شده بود به ناگاه در باتلاقی کشانده شد که هر چه بیشتر دست و پا زدند، استحکام درونی مردم و نظام قوی تر شد. به تعبیر دیگر انرژی هسته ای به جز ثمرات علمی، ده سال دشمن را زمینگیر کرد.

اما تمام این خدمات و فواید نباید عامل اغراق در مورد اهمیت انرژی هسته ای شود. نباید حکایت آن فرد که اسم پسرش را رستم گذاشت و بعد خودش می ترسید صدایش کند تکرار شود! پیشرفت در انرژی هسته ای حد و مرز دارد. اورانیوم با خلوص بالای بیست جز برای مصارف محدود کارآمدی برای ایران ما ندارد. ما باید به فن آوری این علم دست می یافتیم و برای نیروگاه های مان سوخت تهیه می کردیم که کردیم. زمانی که قصدی برای ماجراجویی نداشته و همه ی نیت ها و فعالیت های مان شفاف است نباید از تن دادن به برخی محدودیت ها آشفته شویم.

به تعبیر دیگر تا به حال هر چه می خواستیم به دست آوردیم. هر وقت هر نیازی داشته باشیم می توانیم به دست بیاوریم؛ پس نگرانی شدیدی از خط و نشان های غرب نداریم!

در مجموع هر چند متن توافق نامه ی منتشره را بد و ناعادلانه می دانم ولی عملکرد تیم مذاکره کننده را مثبت، حرفه ای و قابل دفاع می دانم. توافق نامه ی ژنو نه مایه ی افتخار و نه باعث سرافکندگی است. نه چیزی حل شده و نه وضع بدتر شده است. به تعبیر ساده تر طرفین یک زمان استراحت (تایم اوت) برای راند بعدی مذاکرات گرفته اند! برای کاری که هنوز شروع نشده ارزیابی زود است!  

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آذر۱۳۹۲ساعت 19:25 توسط مجدالدين |

نمی دانم چند سال باید بگذرد تا با افتخار از زیارت حرم امام راحل عظیم الشأن و شکوه و معنویت آن سخن بگوییم! ظاهرا" برای متصدیان و متولیان حرم نزدیک بیست و پنج سال هنوز کفایت نمی کند! و زمان بیشتری برای ساخت حرم می خواهند!

چند وقت پیش برای زیارت حرم بزرگ مرد تاریخ حضرت امام خمینی (قدس سره) به مزار ایشان رفتم. سالهاست میل و رغبتی که هنگام رفتن به حرم امام راحل دارم، وقت برگشتن به افسوس و تشویش تبدیل می شود. نمی دانم تولیت حرم با چه رویی چند وقت یک بار به حرم سر می زند؟!

فکر می کنم امروز دور افتاده ترین امامزاده ایران هم اینگونه نابسامان مدیریت نشود. با خودم می گفتم خدا کند مسولین وزارت خارجه تدبیر کنند و در هیچ پروتکلی بازدید از حرم امام عزیز را نگنجانند که بازدید از این حرم مایه ی خجلت خواهد بود. نمی دانم بازدید کننده گان خارجی با خودشان چه تصور می کنند وقتی با چنین صحن و سرایی از مزار معمار بزرگ قرن مواجه می شوند؟

 

از ورودی بدمنظره تا صحن خاک گرفته همه نشان از بی توجهی دارد. فکر می کنم ده سال است که با همین کفشداری داغانی -که در عکس می بینید- مثلا" خدمات می دهند! گنبد و گلدسته و مناره ها سال های سال است در حصار میله های آهنین هستند و معلوم نیست کی قرار است نما و جلوه ی بیرونی حرم زیبا بشود!

واقعا" در عقل و تدبیر مدیری که ساخت چندین رستوران مجلل در محوطه ی بیرونی را به ساخت محوطه ی درونی حرم ترجیه می دهد نباید شک کرد؟! در مدیریت افرادی که حیاط حرم را به مغازه های دون پایه ی بین راهی اجاره داده اند نباید تردید داشت؟ بماند که با خاک سپاری همراهان و اقوام امام در صحن عمومی کم کم حرم ایشان، بقعه ی شخصی و خانوادگی تولیت محترم خواهد شد!  

جالب این است که در کشاکش تغییر دولت های با سلیقه های مختلف، این بهانه هم از تولیت با ثبات حرم گرفته شده که دولت همکاری نمی کند و پول نمی دهد!

امام خمینی -که خداوند بر درجات شان روز به روز بیفزاید- همه ی آبرو و اعتبار ملت ماست. من نمی گویم بارگاه ملکوتی ایشان را باید مجلل و ولخرجانه ساخت که دعب زندگی ساده و مردمی ایشان هم نبود ولی اینچنین بی نظم و نظام رها کردن حرم ایشان ظلم به بزرگ احیاگر ایران و اسلام است.

این آرامگاه، شایسته ی امام بزرگی که میلیون ها نفر قلب شان را حرم او کرده اند نیست؛ بیست و پنج سال برای ساخت یک حرم باصفا کافی نیست؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه ۲ آذر۱۳۹۲ساعت 0:4 توسط مجدالدين |

مرگ حق است و همه روزی می میرند اما تاریخ مملو است از نامدارانی که با مرگ خود جاودانه ی تاریخ شدند.

چه می شود که بزرگانی چون حر بن یزید ریاحی که نفرین اهل بیت را در پرونده دارد در یک لحظه بهترین تصمیم ذنیا را می گیرد و از ظلمت مطلق به نور مطلق می رسد؟ چه در صلب و سرنوشت وهب تازه مسلمان بود که نهایت درجات ترقی معنوی را به ناگاه طی کرد؟ زهیر چه کرد بود که از یک خونخواه عثمان به فرمانده جناح راست سپاه حضرت سید الشهدا منصوب می شود؟

چه می شود که جبهه های جنگ ایران و عراق پر می شود از جوانان عامی که سوابق شان در زمان سیاه پهلوی مایه ی خجلت خودشان هم بوده است؟ چه خیری در سرشت شهید طیب حاج رضایی وجود داشت که از یک ارباب معرکه گردان شاه دوست، به زمینه ساز وقوع انقلاب اسلامی تبدیل می شود و بی شک در ثواب پیروزی تاریخی تشیع شریک می شود؟

از بزرگان یاد گرفته ایم که مهم ترین عامل فلاح این نامداران تاریخ، تصمیم سرنوشت سازشان در تمسک به ولایت حقه ی زمان بوده است. لبیک به ولایت وجه مشترک همه ی جاودانه های تاریخ اسلام و تشیع است.

از اینکه روزی جانم ستانده شود می ترسم اگر دچار مرگ بی خاصیت شوم! شاید هیچ بلایی بالاتر از این نباشد که انسان دچار مرگ بی هدف و بی خاصیت شود. همیشه از خدا بخواهیم مرگ ما را شهادت در راه خودش قرار بدهد.

توجه کنید! که اگر شهید نشویم حتما می میریم!

خدایا مرگ با عزت توام با شهادت در راه ولایت را نصیب همه ی شیعیان و عشاق حسین (علیه السلام) بگردان!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آبان۱۳۹۲ساعت 14:26 توسط مجدالدين |

مطالب قدیمی‌تر