عجین شدن نام مدیری با خنده و لبخند نباید اتفاق نامیمونی باشد، اگر آن شخص علی کفاشیان نباشد!! کفاشیان از آن دست مدیرانی است که در هر شرایطی لبخند تحویل مخاطب می دهد! آنقدر در سربلندی ها به رو و در سرافکندگی ها به ریش مان خندیده که سخت می شود انتظار حرف حساب از او داشت! لذا هیچ وقت نباید سوال ها و ابهام های جدی را متوجه او کرد!

وقتی خودش صادقانه اعتراف می کند اختیار یک لیوان را هم در دفترش نداشته و بنا به فرموده، عزل و نصب کرده و می کند چه انتظاری از او دارید؟ و چرا نباید بر کرسی ریاست دوام بیاورد؟ علی دایی را یک شبه، بنا به فرموده، سرمربی تیم ملی می کند و بنا به فرموده یک شبه هم عزلش می کند؛ کیروش را هم بنا به فرموده می آورد و علی رغم عدم عقیده، بنا به فرموده حفظش می کند!

در مورد تصمیم گیری های حیاتی فدراسیون کفاشیان حرف و بحث زیاد شده است اما عجیب ترین تصمیمی که بنا به فرموده انجام شد و هیچ واکنشی را برنینگیخت حک کردن عکس یوزپلنگ بر پیراهن تیم ملی ایران است؟ اگر جایی سراغ دارید که جواب روشن و قانع کننده ای برای این اقدام دارد بفرمایید؟!!

الان با هک عکس گل درشت یوزپلنگ روی پیراهن تیم ملی قرار است چه پیامی به دنیا بدهیم؟ قرار است به دنیا نشان دهیم یوزپلنگ عنصر مهمی در ملیت ما، در مذهب ما یا در تاریخ پرافتخار ماست؟! قرار است با درج این نشان دنیا را به اخلاق و معنویت یا انسانیت و صلح دعوت کنیم؟ مگر نماد اسطوره ای یا مذهبی یا ملی ایران یوزپلنگ است؟؟

می خواهیم بگوییم ما همه یوزپلنگ هستیم از ما بترسید؟! یوزپلنگ حیوان نجیبی است او را در خانه های تان بپذیرید؟! ما به یوزپلنگ عشق می ورزیم با ما مهربان باشید؟! یوزپلنگ خیلی مهم است و فقط ما یوزپلنگ داریم؟! از یوزپلنگ قدرت می گیریم و به یوزپلنگ تمسک می جوییم؟!

می خواهیم به دنیا پیام بدهیم: آی دنیا؛ بیایید یوزپلنگ ما را ببینید؟ مگر معدود یوزپلنگ های باقی مانده، جایی هستند که بشود دیدشان؟!! قرار بوده به دنیا پیام بدهیم: آی دنیا؛ ما عرضه ی نگه داری از یوزپلنگ های مان را نداریم و شما بیایید بشر را از این عارضه عظمای انقراض نسل نجات بدهید؟؟! مگر فقط همین حیوان است که در معرض انقراض است؟؟

شاید هم قرار بوده دنیا بفهمد در اثر تحریم های ظالمانه حتی جانوران گردن کلفتی مثل یوزپلنگ هم به ورطه ی انقراض افتاده اند؛ پس ای بدخواهان ایران چرا تحریم!!؟ شاید هم ماجرا پیچیده تر از این شوخی هاست و قرار بوده نماد و نشان و اسطوره ی جدیدی برای ملیت و مذهب ایرانیان ایجاد کنند!

در جام جهانی چه اتفاق مثبتی افتاد یا چه پیامی به دنیا مخابره شد که مصرانه و لجوجانه دوباره در جام ملت های آسیا، با جلوه ای بیشتر، از همان عکس گل درشت یوزپلنگ استفاده کردیم؟ جز این شد که با قریب 20 میلیون تومان جریمه ی نقدی تحقیر شده و مضحکه ی دنیا شدیم؟!!

این کار بی معنی جز یک جوگیری هیجانی، برای نشان دادن ارادت به فرموده ی مقامات، هیچ اثر و پیام و بهره ای نداشته و ندارد! و از این فدراسیون بی کفایت، هر روز باید انتظار داشت بنا به فرموده ای جدید، اقدام تحیرآور جدیدی رقم بزند!  

+ نوشته شده در شنبه 27 دی1393ساعت 14:28 توسط مجدالدين |

در کتاب های تاریخی زمانی برای اولین "جشنواره" ثبت نشده است. نمی دانیم مبتکر یا مبدع پدیده ی فراگیر "جشنواره" چه کسی بوده و الان در گور چه حالی دارد؟ برای ما مهم نیست. مگر برای ما مهم است آلفرد نوبل سوءدی با چه هدفی دینامیت را اختراع کرد؟! ما حسب صلاحدید خودمان از دستاوردهای بشر استفاده می کنیم.

شما نمی دانید این جشنواره چه برکتی است! نمی دانید چقدر آدم از قبل این جشنواره های متنوع متنعم می شوند! چقدر اشتغال زایی می شود. فکر می کنید اگر این نفع ها نبود این همه جشنواره داشتیم؟! حاشا و کلا!

این وانفسای تحریم و آن وانفسای پرپولی هم ندارد، جشنواره ها در هر شرایط سیاسی_اقتصادی هست و اصولا" باید هم باشد.اصلا می دانید هر جشنواره چقدر گردش مالی ایجاد می کند؟

بر اساس تحقیقات و بررسی های کارشناسانه ی مراکز علمی می توان ادعا کرد یک جشنواره ی استانی به طور متوسط و تقریبی پانصد میلیون ریال معادل وجه رایج پنجاه میلیون تومان هزینه دارد. فی الحال بنا نیست شفاف سازی را به سمت جشنواره های ملی و بین المللی و صد البته کنگره های عالم گیر ببریم که آن خود آخر عشق و مال است! و می دانم شما خوانندگان فرهیخته آن قدر هوش دارید که با همین اشاره و مختصر عدد بتوانید حدس بزنید در یک همایش مثلا" بین المللی چه هزینه ای خرج و پخش می شود!

از آن زمان که نگارنده به یاد دارد در شناسه ی هر جشنواره سهمی برای هر یک عوامل و شرکت کنندگان در نظر می گیرند. آنقدر این سهم دهی منصفانه و عادلانه و دقیق است که تا به امروز کوچک ترین اعتراضی از هیچ بنی بشری در تاریخ ثبت نشده است. خودتان بخوانید و به لطایف و ظرافت های کار پی ببرید و قضاوت کنید:

ده درصد سهم و حق مسلم همه ی شرکت کنندگان هنرمند و فرهیخته است. پانزده درصد برای پذیرایی و هفت درصد برای سالن برنامه کنار می گذارند. معمولن سه تا پنج درصد را هم به دکور و تندیس اختصاص می دهند. برای تدارکات و عوامل اجرایی هشت درصد و برای دبیرخانه هفت درصد در نظر می گیرند. پانزده درصد هم سهم تبلیغات جشنواره است و مدیریت محترم هم فقط و فقط پنج درصد از کل این بودجه را بر می دارد. حدود سی درصد هم برای مخارج پیش بینی نشده باید لحاظ نمایند تا در هیچ کاری لنگ نشود!

طبق همان بررسی های یاد شده نود و دو درصد جشنواره ها شماره ی یک را جلوی خودشان می بینند و قلیل اند مدیرانی که حاضر شوند جشنواره مدیر قبلی را ادامه دهند چرا که غالبا اقدامات و تصمیمات مدیر قبلی بد، بی سوادانه و نابخردانه بوده است.

با همه ی این اوصاف جالب این ماجرا هنر پیشگانی هستند که برای یک دهم از آن ده درصد کل جشنواره های عالم بشریت را رصد کرده و از این جشنواره به آن جشنواره کوچ می کنند. آنها کاملا هدفمند و حسب ذاءقه و سلیقه ی مدیران جشنواره ها اثر تولید می کنند و متخصصانه می دانند هر جشنواره چگونه اثری می خواهد. این جشنواره بازها همیشه رونق و گرمابخش هرگونه جشنواره ای هستند که توسط هر مدیرتازه و کهنه ای تعریف شود!

خلاصه اینکه شغل شریفی شده است جشنواره بازی؛ هم برای آنان که برپا می دارند و هم برای آنان که شرکت می کنند. برای همه اعتبار شغلی است. اعتبار مالی است و نیز رزومه ی کاری است؛ وقتی همه راضی اند، پس، چرا نباید هر روز یک جشنواره ظهور نماید؟! 

 پی نوشت: متن فوق، نه به سفارش جشواره ای خاص بلکه به امید برگزیده شدن در تمام جشنواره های ادبی طنز کشور برای مجله ی تخصصی ظنز حوزه هنری قم موسوم به قم پز نگاشته شد!!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 دی1393ساعت 18:0 توسط مجدالدين |

صحیح است که رسانه های وطتنی بیش از آنکه کارکرد اطلاع رسانی داشته باشند به تریبونی برای احزاب و جریانات سیاسی تبدیل شده اند ولی هنوز می توان مطبوعات را محل تبلور افکار و احساسات بخش فعال جامعه و آیینه ی رخدادها و فضای حاکم بر جامعه دانست. حال اگر همه ی فعالین رسانه ای جایی مثل نمایشگاه مطبوعات جمع باشند بهتر می توان تحلیل جامعی از فضای حاکم بر مطبوعات و به تبع آن فضای کشور پیدا کرد.

چندین سال هست که از مشتری های نمایشگاه مطبوعات هستم. آن زمان که نمایشگاه مطبوعات با تعویق های پی در پی مواجه می شد می بایست حدس می زدم قرار نیست نمایشگاهی به طراوت بهار یا گرمی تابستان شاهد باشیم. ظاهرا" نمایشگاه امسال بیش از آنکه از سیاستمداران متاثر باشد از ماه های سرد سال متاثر بود. نمایشگاهی سرد و در لایه های شدید محافظه کاری پوشیده شده!!

نمایشگاه امسال را آرام تر، خلوت تر، تخصصی تر، کم حاشیه تر، غیرسیاسی تر، رسمی تر و کم فروغ تر و به غایت محافظه کار تر از سال های قبل دیدم.

از منظری آرامش حاکم بر فضای مطبوعاتی و سیاست باید مطلوب و مثبت ارزیابی کنیم. این در شرایطی است که نقطه ی مقابل آرامش را جنجال، تنش و بحران بدانیم. اما اگر آرامش را نشانه ی بی هدفی، بی دغدغگی و رخوت بدانیم، صفت خوبی برای مطبوعاتی که باید چشمان بیدار جامعه باشند نیست.

فضای حاکم بر مطبوعات نشانگر آن است که جامعه ی سیاسی از فضای دو قطبی و حتی چند قطبی به فضای بی قطب و بی جریان، سوق پیدا کرده و روزمرگی شدیدی بر تار و پود رسانه ها حاکم شده است. گویی تکلیف شان با آینده ی جامعه ی مطلوب شان روشن نیست؟!

فارغ از شأن و جایگاه و شخصیت رهبر فرهیخته انقلاب، هیچ فرد یا جریان سیاسی نیست که عده ی قابل توجهی حاضر باشند برایش هزینه بدهند و متعصبانه برای فکر و عقایدش مباحثه های داغ راه بیندازند! حتی جریان مدافع دولت حاکم!

اینکه حتی مطبوعات حامی دولت هم تعصب یا اهتمامی برای تفاخر به دولت یا دفاع از رییس جمهور محترم را ندارند؛ آن هم در اولین سال های ریاست جمهوری بسیار عجیب است. از بین قریب 500 غرفه نمایشگاه به عدد یک دست هم نمیشد غرفه هایی یافت که با شوق و مفتخرانه عکس های جناب حجه الاسلام روحانی را نصب کرده باشند. حتی غرفه های دولتی هم از نصب عکس ایشان طفره رفته بودند. برخی خبرگزاری های دولتی اصلا" هیچ عکسی کار نکرده بودند و برخی هم مثل خبرگزاری رسمی دولت –ایرنا- با عکسی تاریخی و سیاه و سفید از سی سال پیش اشاره ای امروزی به وجهه و جایگاه دکتر روحانی نداشتند.

ممکن است اساتید جامعه شناسی این وضعیت را نشان از استقرار دولتی تکنوکرات با گرایش های پررنگ سیاسی-امنیتی بدانند و بگویند همه ی تکنوکرات های سیاسی تمایل دارند در خفا و بدون نقد و مباحثات اجتماعی منویات شان را به پیش ببرند؛ به همین خاطر به جای توسعه ی سیاسی به توسعه ی ارتباطات سیاسی علاقه دارند و به جای شفافیت و نقد به نتیجه گرایی در سکون می اندیشند و لذا فضای کنونی مطبوعات کاملا برآمده از چنین فضایی است.

غریب نیست که آنها با عنایت به علاقه ی شدید دولت برای کنترل، مهار و انسداد سایت های خبری و نیز با اشاره به فضای بسته و یک طرفه ی حاکم بر دولت آقای هاشمی رفسنجانی –به عنوان مهم ترین حامی دولت- دنبال اثبات دیدگاه خود باشند اما من تصور می کنم از آنجا که رای های ریاست محترم جمهور رای ایدؤولوژیک و هویت داری نبود دولت در هوادارسازی برای خود دچار مشکل است و این مشکل در بین خواص و خاصه رسانه ها هم عمومیت یافته است.

نمایشگاه مطبوعات یکی از جلوه گاه های بروز این مشکل است. شاهد مثال های بسیاری از فضای وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی و نیز سفرهای استانی می توان آورد که اثبات کند دولت در جلب محبوبیت موفق نبوده است.

حال در چنین فضای خفته و راکدی که روز به روز هم با توسعه ی ابزار مدرن دچار تهدید و تحدید بیشتر می شود رسانه ها و خاصه مطبوعات مکتوب به چه سرنوشتی دچار می شوند؛ باید منتظر ماند و دید!

+ نوشته شده در جمعه 23 آبان1393ساعت 20:39 توسط مجدالدين |

نمی دانم کدامین صحنه و روضه ی عاشورا  را  می توان ثقیل تر و مصیبت بارتر دانست؟! کربلا برای امام حسین (علیه السلام)، خانواده و یاران شان، همه غم و مصیبت بود. از آن لحظه که خاندان باکرامت پیامبر اعظم (صلوات الله علیه) پس از بیعت چند صد هزار نفری، تنها در حصر و تنگنا مجبور به اسکان در کربلا شدند غم باریدن گرفت.

غربت و تنها ماندن و واهمه ی جنگ از یک سو و محاصره و عطش و ضجه ی کودکان از سویی دیگر محنت سنگینی داشت ولی تا سایه ی ابالفضل (سلام الله) حس می شد و وفاداری یارانی که عاشقانه گرد ح ضرت میچرخیدند بود، دلخوشی بود.

توکل و ایمان به خداوند تبارک و تعالی چنان در فرد فرد یاران و خاندان سیدالشهدا موج میزند که در تمام فجایع روز عاشورا حتی یک شکوه و شکایت و ناشکیبایی روایت نشده است.

نمی توانیم آنچه بر سیدالشهدا گذشته را درک و توصیف کنیم. . . . اما یک صحنه است که خداوند متعال را هم به واکنش وا داشت و برای قلب داغدار مولا حسین (علیه السلام) سکینه و آرامش طلب کرد.

نمی شود فهمید مولا در شهادت مظلومانه یکی یکی یاران باوفای شان چه غمی را متحمل شدند. شنیده ایم چگونه در فراق جانسوز قاسم و عبدالله (سلام الله علیهما) قلب شان متاثر شد. شنیده ایم چگونه برای رسیدن به پیکر شرحه شرحه شده ی علی اکبر (سلام الله علیه) زمین می خوردند؛ گویی دنیا پیش چشم شان تیره و تار شده بود و مکرر نقل شده است که دنیای بدون علی اکبر (سلام الله علیه) را خوار و بی ارزش دانستند.

نمی توان به لحظه ی بی عباس (سلام الله علیه) شدن مولا حسین (علیه السلام) فکر کرد! عباسی که همه ی لشکر، شکوه سپاه و برادر از جان بهتر امام حسین (علیه السلام) بود. عباسی که در صلابت و زیبایی و کمال ستاره ی بی همتای بنی هاشم بود. دیدن پیکر بی دست، چشمان تیرخورده و فرق شکافته ی عباس دلاور چه محنتی بر دل امام نشان که فرمایش کردند کمرم شکست!

در لهوف نقل است که حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) فرمودند: "چون در برابر چشمان خداوند هستم تحمل تمام این مشکلات برایم آسان است" اما بر اساس روایات در وقایع عاشورا یک بار خرق عادت و معجزه ای محسوس نقل شده است. و یک بار است که پیام تسکین بخش به مولا نقل مکرر شده است {تفسیر از من حقیر است} گویی خود خداوند ارحم الراحمین هم به جوشش و واکنش آمد!

و آن در ماجرای شهادت دردادنه ی شش ماهه ی حسین (علیه السلام) حضرت علی اصغر (سلام الله علیه) است. کیفیت ماجرا را مکرر شنیده اید. سیدالشهدا (علیه السلام) کودک شیرخوار را برابر اعدا گرفتند و گفتند: "اگر به من رحم نمی کنید دل تان برای این طفل شیرخوار خوار بسوزد" و حرمله ی بی حیا (لعنت ابدی خداوند بر او باد) تیر سه شعبه ای بر کمان گذاشت و گلوی نازک و کوچک طفل را درید!

هر چند در خصوص طلب آب کردن حضرت برای علی اصغر (سلام الله علیه) اختلافاتی هست ولی همه ی نقل ها در مورد پاشیدن خون علی اصغر (سلام الله علیه) به آسمان متفق القولند. از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است "امام حسین (علیه السلام) دست ها را به زیر گلوی علی اصغر می برند و خون او را به آسمان می پاشیند." از این خون چیزی به زمین برنمی گشت. برخی روایات گریه امام حسین(علیه السلام) را هم ذکر کرده اند.

تعبیر من حقیر است که شاید حضرت علی اصغر (سلام الله علیه) به قدر کم کردن همین یک تیر سه شعبه از لشکر دشمن قلب شان شاد شده و با لبخندی به پدر افتخار سربازی مولا را به خود تبریک گفته است.

نمی دانم گلوی علی اصغر (سلام الله علیه) با قلب امام مظلوم مان چه کرد ولی اینجاست که خداوند متعال برای تسلی قلب سیدالشهدا به یاری ایشان می آیند و می فرمایند: " ای حسین به فکر کودکت نباش! که اکنون دایه ای در بهشت در اختیار او بوده و به او شیر می دهد!"

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنِ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ و تابعت عَلى قَتْلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

 

پ.ن.م 1: خدایا از اینکه ما را به نعمت حسین (علیه السلام) متنعم کردی و ریزه خوار خوان بی منتهایش کردی سپاسگزاریم

پ.ن.م 2: خدایا به قلب نازنین آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) صبر و تسکین و آرامش عطا کن و در ظهور منتقم آل الله تعجیل بفرما

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آبان1393ساعت 19:10 توسط مجدالدين |

برخی اوقات از میزان تلون برخی آدم ها حیرت زده می شوم! از اساس متوجه نمی شوم چگونه یک نفر می تواند این طور فکر و ذهن خودش را دربست واگذار کند! حب و بغض شان و کوک شان بر اساس اراده ای تنظیم می شود که ذره ای منافع ملی در آن دیده نمی شود!

چندی است صفحه های اجتماعی سکولارهای وطنی، از عکس های حمایت از مستضعفان تحت محاصره ی کوبانی پر شده؛ گویی در دنیا فقط در این منطقه جنگ هست و فقط کردهای این منطقه مقاومت کردند!

نمی دانم چطور خودشان را توجیه می کنند؟! یعنی نمی فهمند این کوبانی جزيی از همان سوریه ای است که سه سال است دولتمردان کشور خودشان را به خاطر حمایت از آن به تمسخر می گیرند؟!

چرا آن زمان که فریاد مسوولان جمهوری اسلامی بلند بود که داعش دست پروده ی مشترک اعراب عقب مانده و غرب است صدای شان در نمی آمد؛ مگر همین داعش مردم سوریه را هر روز به خاک و خون نمی کشد! مگر نه اینکه داعش در عراق روزانه ده ها انسان بی گناه را می کشت و می کشد؟! چطور شده است دو هفته است داعش برای این موجودات موضوعیت پیدا کرده است؟

فرق کردهای کوبانی با ترکمن های آمرلی چیست؟ چرا وقتی هفته ها آمرلی در محاصره ی کامل بود حتی یک تصویر یا پیام غمبار صادر  نکردند؟! وقتی رژیم صهیونیستی به لبنان و غزه حمله کرده بود عمل لبنانی ها و اهالی غزه مقاومت نبود؟؟

دلیلش مشخص است. چون زمان محاصره ی آمرلی غربی ها نمی خواستند کشته شدن گروهی شیعیان در شمال عراق پخش شود و حالا می خواهند برای ورود به سوریه احساسات عمومی دنیا را تحریک کنند! دلیلش این است که ترکمن های شیعه ی آمرلی پس از مقاومت جانانه و خونبار به دست خود عراقی ها و با حمایت و مشاوره ی ایران آزاد شد و حالا مردان و زنان مقاوم کرد کوبانی بهانه ای هستند تا با دخالت غرب از محاصره ی وحشی های داعش خارج شوند!

یک نفرشان نمی پرسد چرا در بحرین بیش از هشتاد درصد مردم در زندان و حصر اقلیت وابسته به عربستان و غرب هستند؟ یکی از این موجودات مدافع حقوق بشر نیست که صدای انقلاب یمن را بشنود؟ یعنی باور کنیم که کشتار فوج فوج شیعیان پاکستان را نمی بینند؟! چرا از پشتیبانان علنی داعش، از عربستان و قطر و امارات نفرت سیاسی ندارند؟ چرا یک نفرشان حاضر نیست ضد امارات یا قطر فریاد بزند؟!!

جواب همه ی این سوالات روشن است! چون اولیای غربی شان نمی خواهند! چون رسانه های غربی نمی خواهند مظلومیت یمن و بحرین و آمرلی و هر جایی که منافع غرب در آن نباشد دیده شود. چون غرب نمی خواهد عربستان و قطر و امارات  در سیبل انتقاد جهانی قرار بگیرد؟! چون غرب نخواسته شعار بدهید! چون غرب نگفته ببینید! چون غرب نگفته بشنوید! چون غرب نگفته فریاد بزنید! چون غرب نگفته دل تان بسوزد! چون غرب نگفته اشک بریزید! چون غرب نخواسته!!

این حجم و میزان کوک پذیری، سرسپردگی و غرب زدگی شرم آور است!

+ نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 17:41 توسط مجدالدين |

ظاهرا جناب رییس جمهور محترم زیاده به حرکت های نمادین اعتقاد دارند. شاید علاقه دارند عکس شان در کتاب های تاریخی درج شود که اولین ها را او انجام داده است. ذوق زدگی از عکس های آلبوم پسند آنقدر زیاد است که حتی بدیهیات روابط دیپلماتیک را نیز به فراموشی می سپارند! 

در خبرها آمده بود ریاست محترم جمهور برای اولین بار پس از انقلاب در دیداری بیست دقیقه ای با نخست وزیر انگلیس به گفتگو نشست. با توجه به زمان مورد نیاز برای ترجمه صحبت های طرفین و تعارفات اولیه ی دیدارهای دیپلماتیک میتوان حدس زد به طور مفید کمتر از ده دقیقه برای گفتگو وقت بوده است. حال جناب دکتر روحانی در پنج دقیقه وقت خود چه مسایل مهمی را توانسته است طرح و نتیجه گیری کند که به عنوان امتیاز اولین دیدار با دشمن کهن ایران ارزشش را داشته است الله اعلم!

باز صد رحمت به مادلین آلبرایت که اگر امتیاز دیدار با رییس جمهور ایران را می خواست حاضر شد از رفتارهای آمریکا در قبال مصدق پوزش بخواهد ولی مفت و بی هزینه از همه ی خباثت های انگلیس گذشتیم که چه؟ 

از دشمنی ها و خیانت های تاریخی انگلیس گذشتیم؛ از سنگ اندازی های مداوم در برابر حقوق مشروع ملت ایران هم که بگذریم، زمانی که سالهاست حتی برای بازگشایی سفارت به تفاهم نمی رسیم و مقدمات دیپلماتیک فراهم نیست با چه تدبیری با دشمن تاریخی عکس یادگاری گرفته می شود خدا عالم است!

بدیهی سیاست، فایده هزینه است. وقتی فایده را از معادلات انقلابی به محاسبات مدرن دنیوی تنزل داده می شود باید بتوانند جوابگوی تحقیر دیپلماتیک ماحصل دیدار نافرجام با کامرون باشند؟ نخست وزیر بی حیای انگلیس حتی حرمت همنشینی را یک روز هم نگه نداشت و یکی از تندترین خطابه ها را بر علیه ایران انجام داد. و عجیب تر اینکه حتی در نحوه ی نشستن در جلسه نیز به تحقیر رییس جمهور ایران می پردازد بدون اینکه کمترین واکنشی از طرف جناب روحانی دیده شود.

اگر فایده ی این دیدار همین باشد که حجه الاسلام روحانی و تیم سیاستمدارشان بفهمند نتیجه همنشینی کور و بی هدف با دشمن تحقیر ملت ایران است ما را بس است! اگر فهمیده باشند سیاست کرنش و تدافع در برابر زیاده خواهان غربی نتیجه اش فقط تحقیر و پلمپ و توقف است پآینده ی کشور را بس است!

خدا کند آقای رییس جمهور از این تحقیر ملی بفهمد مظهر قدرت ایران اسلامی اول خدا و بعد مردم و ظرفیت های همین کشور است. خدا کند دستاورد این سفر این باشد نگاه رییس جمهور و اطرافیان شان را به داخل کشور برگرداند

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مهر1393ساعت 17:43 توسط مجدالدين |

جناب آقای رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران؛ سلام علیکم. امیداورام صرف نظر از اینکه به دنبال برچسبی کوبنده برای نویسنده ی این متن باشید، توجهی کوتاه به محتوای انتقاد داشته باشید. اصولا انتقادهای امثال من نه به جایی برمی خورد؛ نه جایگاهی داریم که تصور شود می خواهیم جای جناب تان را بگیریم! من هم بخشی از همین مردم ایران هستم که به دو دلیل نسبت به رویکرد تحقیرآمیزتان نسبت به منتقدین انتقاد دارم.

دلیل اول: جناب رییس جمهور محترم تا آنجا که من درس سیاست خواندم و آموختم، متداول ترین و جاری ترین روش امتیاز گیری از طرف مقابل در مذاکرات سیاسی روش "چماق و هویج" است! لبخند و در باغ سبز نشان دادن، در کنار تهدید و ترسیم مخاطرات شیوه ای قدیمی است!

کافی است نگاهی به همین مذاکرات هسته ای اخیر بیندازید. همیشه قبل و در حین مذاکرات حجم وسیعی از از تهدیدات ایران از طرف کنگره ی آمریکا و رژیم صهیونیستس راه می افتد. موضع کاخ سفید هم همواره این بوده که کنگره در سیطره ی جمهوری خواهان است و ما تسلطی بر آنها نداریم!!

چه کسی است که نفهمد کنگره و کاخ سفید در برخورد با ایران نقش تکراری پلیس خوب و بد را بازی می کنند؟! آن وقت منطقی است که جناب تان مداوم با نوازش تند کلامی و تحقیر منتقدانی که همه ی دغدغه شان _درست یا غلط_ منافع ملی است، خودتان را از این پشتوانه خالی کنید؟!

دلیل دوم: جناب آقای رییس جمهور، در کدام شیوه ی مدیریتی و مملکت داری جز دیکتاتوری سراغ دارید که طرد و نفی منتقدین توصیه شده باشد. نمیدانم تفکر شما نشات گرفته از کدامین اندیشمند شرقی و غربی یا اسلامی است ولی تا آنجا که من می دانم در تمام مکاتب دنیا وجود منتقدین قوی نشان دهنده ی استحکام درونی دولت و نظام اجرایی است!

نمی دانم تصور شما از میزان محبوبیت و اقتدار دولت تان چیست ولی طبق آموزه های اولیه ی علم سیاست هیچ رییس محبوب یا مقتدری از منتقدین نمی هراسد! خیلی بد است که هرگونه گفتار یا اقدام کوچک و بزرگی که بویی از مخالفت با تدابیرتان می دهد با تندترین واژگان بنوازید! 

جناب رییس جمهور بدون تردید منتقدین نوع و سطح فهم و ادارک شان با جناب تان و یاران تان متفاوت است. اگر مثل شما می اندیشیدند که منتقد و مخالف برنامه های شما نبودند!! اما مگر جز این است که همه ی ما ایرانی هستیم و جز سربلندی و قدرتمند شدن ایران آرزویی نداریم؟! پس چگونه است که شما را همواره رحیم و لطیف در برابر اعدای چند صد ساله می بینیم و شدید و غلیظ بینهم هستید؟!

این که منتقدین دشمن نیستند بدیهی است و اینکه در سال اول ریاست این چنین حساس بشوید که با هر حرفی عصبانی بشوید غیر منطقی بنظر می رسد؛ پس به ما حق بدهید تصور کنیم این ژست عصبانی که هر چه می تواند به منتقد خود نسبت می دهد، صرفا برای انحراف افکار عمومی داخلی است.

آقای رییس؛ دوران رقابت های انتخاباتی و شعارهای تند رای آور خیلی وقت است پایان یافته! الان ساعت کار کردن و کار کردن و پاسخگویی کارآمدی تدابیرتان است.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 19:38 توسط مجدالدين |

شش سال پیش که از من خواستند به تهران بیایم اصلن فکر نمی کردم بازگشتم به قم این همه زمان ببرد! تصورم این بود نهایتا" شش ماه تا یکسال چند پروژه را به ثمر می رسانم و برمی گردم! ولی همان شش ماهی که شش سال شد. به هر حال خوب و بدش گذشت!

وقتی قرار بود شغل جدیدی را انتخاب کنم پایم را کردم توی یک کفش که "کار فقط قم"! شاید یک جورهایی هم لج کردم! به نظرم پایتخت گردی دوره و جذابیتش برایم تمام شده بود. می خواستم برگردم سر کار و برنامه ها و زندگی خودم. از قبل می دانستم که تهران جای زندگی نیست. برای همین در طول این شش سال خانه-زندگی را به تهران نبردم. ولی فکر نمی کردم جنس کار در تهران هم این قدر متفاوت باشد.

شما در تهران مخاطب ندارید! در تهران مراجع ندارید! قلیل مراجعین هم غالبا" دغدغه های ملی، بزرگ و معمولا" نشدنی دارند! در تهران باید بیشتر فکر کنید و تصمیم بگیرید و بعد بنشینید منتظر اقدام دیگران! ولی در شهرستان شما با انسان ها طرف هستید. با همه ی خوب و بد شان! با آنهایی که زندگی می کنید و زندگی شان برای تان قابل درک است مواجهید. مخاطب خودتان را می شناسید و مزه اش را حس می کنید! اقدام می کنید و نتایجش را خیلی زود می بینید!

در تهران شما با قانون و مقررات و ضوابط طرف حسابید و در شهرستان با اخلاق و آداب و فرهنگ!

آن قدر شوق بازگشت به قم را داشتم که به اولین پیشنهاد جواب مثبت دادم ولی اصلا" تصور نمی کردم با این چنین قمی مواجه بشوم!! قم امروز با قم شش سال پیش زمین تا آسمان فرق کرده است! آن قدر سیاست زده شده که دوستی ها و مراوده هایش هم بر اساس برداشت شان از جریان سیاسیت ابراز می شود! ظاهرا" به همین خاطر است که همه بر چسب دارند! یکی هاشمی چی! یکی انحرافی! یکی پایداری چی! یکی فلانی چی! یکی بهمانی چی! بر این اساس، طبیعی بود که برای من تازه وارد هم برچسب های آماده شان را نثار کنند حتی اگر خودشان هم بدانند دروغ است!

من هیچ وقت سیاست گریز نبوده و نیستم. عقاید سیاسیم را هم شفاف و بدون واهمه از خوشایند و ناراحتی افراد و دولت ها بیان داشته و می کنم ولی این حجم سیاست زدگی دیگر زیاده مضحک و ملال آور است!

در قم شش سال پیش اختلاف و تفاوت بود ولی کینه و لجاجت نبود. افراد هم فکر همدیگر را تحمل می کردند و امروز می گردند حتی لابلای صفحات سالیان دور یک وبلاگ شخصی تا مطلبی خلاف سلیقه ی خودشان بیابند و طرد کنند.

کار کردن در قم عزیز سخت است و در چنین قمی سخت تر ولی آن قدر شور و هیجان و امید دارم که جز کار و کار و کار لحظه ای به چیز دیگر خاصه این موانع و سختی ها فکر هم نکرده ام! فکر می کنم این شهر آن قدر جوان باستعداد و پرشور و متدین دارد که نخواهم استمداد را به سمت بازنشستگان پرحاشیه ی سیاست زده ببرم!

حالا که بعد از شش سال دوباره توفیق کار کردن در شهر کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه (س) به من عطا شد می خواهم از همه ی توانم برای پیشبرد اهداف استفاده کنم تا فردا را به نحوی بسازیم که لااقل سلام و علیک های نسل جدیدش بر مبنای بر مبنای اخلاق و شریعت باشد نه سیاست زدگی و اوهام شخصی!

سلام بر قم و بر اهل قم؛ و سلام بر کار جدید و شور و امید و نشاطش!

 

پ.ن.م: دوستان قمی برای دیدارشان لحظه شماری می کنم. یاران غیر قمی هم مدیون هستند اگر قم بیایند و سری به رفیق شفیق شان مجدالدین نزنند!

پ.ن.م2: برای اینکه این وبلاگ فقط وبلاگ شخصی یک مجدالدین باشد اسم و آدرس محل کار درج نشد. راه های ارتباطی این روزها به عدد اراده های شما وجود دارد. با من تماس بگبرید.

+ نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 19:30 توسط مجدالدين |

نمی دانم قضا و قدر افراد و حکمت و مصلحت خداوند تبارک و تعالی چطور رقم می خورد؛ فقط می دانم دنیا عجیب و بی رحمانه به برخی افراد سختی وارد می کند. امتحان ها و سختی های برخی تناسبی با توان و ظرفیت آدمی ندارد!

با این مقدمه کوتاه می خواهم وارد داستان تلخ یک دوست نازنین بشوم!

نوروز امسال خدا توفیق داد با چهار نفر از دوستان با کاروانی غریب عازم کربلا بشویم. کل کاروان به جز ما چهار نفر یک بچه داشتند و ما چهار نفر هشت بچه ی قد و نیم قد همراه آورده بودیم لذا معمولا توجهات متوجه ما بود! در بین ما هم ابوذر با دختر چهار ساله اش زینب، نمایش ویژه ای داشت.

زینب+آذری+ابوذر

زینب علی رغم سن کمش چنان گرم و شلوغ و شیرین زبان بود که صحنه گردان غالب شلوغ ها و داستان های بچه ها می شد. نه آنقدر بچه بود که چیزی نفهمد و نه آنقدر بزرگ بود که بشود با منطق یا قاطعانه باهاش حرف زد. اغراق نیست اگر بگویم بزرگ ترین خواسته اش یک برادر یا خواهر بود و این خواسته را علنی جار می زد!

ابوذر اولین سفرش به کربلا بود و از حرف هایش می شد فهمید یکی از مهم ترین خواسته هایش از امامان بزرگوار یک فرزند دیگر است.

سفر به خیر و خوشی به پایان رسید و مهر این دختر بچه ی پرحرف و پر انرژی بر دل ما ماند که ماند! تا جایی که دعوت شان کردم خانه مان! زینب باز با شیرین زبانی و شلوغیش متحیرم کرد. هنگام خداحافظی دست امیرحسین من را گرفته بود و به بابایش میگفت: این را باید با خودمان ببریم! حرف های بابایش هم فقط باعث شد گریه اش بلند شود که من داداش می خواهم!

خبر شوک آور این بود! ابوذر هفته پیش شب نیمه شعبان در مراسم هیات خانوادگی مدرسه شان شرکت می کند. زینب با همان شلوغی در حاشیه ی هیات با دیگر بچه ها بازی می کرده که متوجه آوردن غذا می شود. غذا آبگوشت بوده و ظاهرا بسیار سنگین! دیگ اول را که از روی چرخ دستی بر می دارند، دیگ دوم برمی گردد روی بچه ها! دو نفر دیگرشان فرصت فرار پیدا می کنند و دیگ جوشان روی زینب معصوم خالی می شود!

زینب بیچاره دو روز پیش، پس از یک هفته درد و سوزش شدید در بیمارستان جان سپرد و پدر و مادر دوست داشتنیش را داغ دار کرد. داغی که نمی دانم چطور می خواهد یا اصلا می تواند التیام یابد؟؟!!

همه ی این داستان تلخ را گفتم که اول، از شما دوستان برای ابوذر و همسر گرامیش طلب دعای خیر کنم. برای شان دعا کنید که خدا توان و صبوری این غم سنگین را بدهد!

و دوم؛ ای برادر هیاتی من! ای دوست مخلص و اهل بیتی! تو را به خدا بیشتر دقت کن. نمی دانم مسببین این فاجعه الان در چه حالی هستند؛ ولی به هر حال گلی پرپر شد و زندگی دوست دیگری فلج شد! چرا به ما القا کرده اند که کار هیاتی یعنی کاری که بی نظم و بی برنامه انجام شود؟! مگر دین و شریعت ما دین نظم و نظام و برنامه و حساب و کتاب نیست؟! مگر ما نمی خواهیم به کل انسان ها، جان و حیات پرنشاط معنوی هدیه کنیم؟! پس دوست هیاتی من، تو را به خدا بیشتر دقت کن! بیشتر با برنامه عمل کن! بیشتر فکر کن! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 15:41 توسط مجدالدين |

مطالب قدیمی‌تر