شش سال پیش که از من خواستند به تهران بیایم اصلن فکر نمی کردم بازگشتم به قم این همه زمان ببرد! تصورم این بود نهایتا" شش ماه تا یکسال چند پروژه را به ثمر می رسانم و برمی گردم! ولی همان شش ماهی که شش سال شد. به هر حال خوب و بدش گذشت!

وقتی قرار بود شغل جدیدی را انتخاب کنم پایم را کردم توی یک کفش که "کار فقط قم"! شاید یک جورهایی هم لج کردم! به نظرم پایتخت گردی دوره و جذابیتش برایم تمام شده بود. می خواستم برگردم سر کار و برنامه ها و زندگی خودم. از قبل می دانستم که تهران جای زندگی نیست. برای همین در طول این شش سال خانه-زندگی را به تهران نبردم. ولی فکر نمی کردم جنس کار در تهران هم این قدر متفاوت باشد.

شما در تهران مخاطب ندارید! در تهران مراجع ندارید! قلیل مراجعین هم غالبا" دغدغه های ملی، بزرگ و معمولا" نشدنی دارند! در تهران باید بیشتر فکر کنید و تصمیم بگیرید و بعد بنشینید منتظر اقدام دیگران! ولی در شهرستان شما با انسان ها طرف هستید. با همه ی خوب و بد شان! با آنهایی که زندگی می کنید و زندگی شان برای تان قابل درک است مواجهید. مخاطب خودتان را می شناسید و مزه اش را حس می کنید! اقدام می کنید و نتایجش را خیلی زود می بینید!

در تهران شما با قانون و مقررات و ضوابط طرف حسابید و در شهرستان با اخلاق و آداب و فرهنگ!

آن قدر شوق بازگشت به قم را داشتم که به اولین پیشنهاد جواب مثبت دادم ولی اصلا" تصور نمی کردم با این چنین قمی مواجه بشوم!! قم امروز با قم شش سال پیش زمین تا آسمان فرق کرده است! آن قدر سیاست زده شده که دوستی ها و مراوده هایش هم بر اساس برداشت شان از جریان سیاسیت ابراز می شود! ظاهرا" به همین خاطر است که همه بر چسب دارند! یکی هاشمی چی! یکی انحرافی! یکی پایداری چی! یکی فلانی چی! یکی بهمانی چی! بر این اساس، طبیعی بود که برای من تازه وارد هم برچسب های آماده شان را نثار کنند حتی اگر خودشان هم بدانند دروغ است!

من هیچ وقت سیاست گریز نبوده و نیستم. عقاید سیاسیم را هم شفاف و بدون واهمه از خوشایند و ناراحتی افراد و دولت ها بیان داشته و می کنم ولی این حجم سیاست زدگی دیگر زیاده مضحک و ملال آور است!

در قم شش سال پیش اختلاف و تفاوت بود ولی کینه و لجاجت نبود. افراد هم فکر همدیگر را تحمل می کردند و امروز می گردند حتی لابلای صفحات سالیان دور یک وبلاگ شخصی تا مطلبی خلاف سلیقه ی خودشان بیابند و طرد کنند.

کار کردن در قم عزیز سخت است و در چنین قمی سخت تر ولی آن قدر شور و هیجان و امید دارم که جز کار و کار و کار لحظه ای به چیز دیگر خاصه این موانع و سختی ها فکر هم نکرده ام! فکر می کنم این شهر آن قدر جوان باستعداد و پرشور و متدین دارد که نخواهم استمداد را به سمت بازنشستگان پرحاشیه ی سیاست زده ببرم!

حالا که بعد از شش سال دوباره توفیق کار کردن در شهر کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه (س) به من عطا شد می خواهم از همه ی توانم برای پیشبرد اهداف استفاده کنم تا فردا را به نحوی بسازیم که لااقل سلام و علیک های نسل جدیدش بر مبنای بر مبنای اخلاق و شریعت باشد نه سیاست زدگی و اوهام شخصی!

سلام بر قم و بر اهل قم؛ و سلام بر کار جدید و شور و امید و نشاطش!

 

پ.ن.م: دوستان قمی برای دیدارشان لحظه شماری می کنم. یاران غیر قمی هم مدیون هستند اگر قم بیایند و سری به رفیق شفیق شان مجدالدین نزنند!

پ.ن.م2: برای اینکه این وبلاگ فقط وبلاگ شخصی یک مجدالدین باشد اسم و آدرس محل کار درج نشد. راه های ارتباطی این روزها به عدد اراده های شما وجود دارد. با من تماس بگبرید.

+ نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 19:30 توسط مجدالدين |

نمی دانم قضا و قدر افراد و حکمت و مصلحت خداوند تبارک و تعالی چطور رقم می خورد؛ فقط می دانم دنیا عجیب و بی رحمانه به برخی افراد سختی وارد می کند. امتحان ها و سختی های برخی تناسبی با توان و ظرفیت آدمی ندارد!

با این مقدمه کوتاه می خواهم وارد داستان تلخ یک دوست نازنین بشوم!

نوروز امسال خدا توفیق داد با چهار نفر از دوستان با کاروانی غریب عازم کربلا بشویم. کل کاروان به جز ما چهار نفر یک بچه داشتند و ما چهار نفر هشت بچه ی قد و نیم قد همراه آورده بودیم لذا معمولا توجهات متوجه ما بود! در بین ما هم ابوذر با دختر چهار ساله اش زینب، نمایش ویژه ای داشت.

زینب+آذری+ابوذر

زینب علی رغم سن کمش چنان گرم و شلوغ و شیرین زبان بود که صحنه گردان غالب شلوغ ها و داستان های بچه ها می شد. نه آنقدر بچه بود که چیزی نفهمد و نه آنقدر بزرگ بود که بشود با منطق یا قاطعانه باهاش حرف زد. اغراق نیست اگر بگویم بزرگ ترین خواسته اش یک برادر یا خواهر بود و این خواسته را علنی جار می زد!

ابوذر اولین سفرش به کربلا بود و از حرف هایش می شد فهمید یکی از مهم ترین خواسته هایش از امامان بزرگوار یک فرزند دیگر است.

سفر به خیر و خوشی به پایان رسید و مهر این دختر بچه ی پرحرف و پر انرژی بر دل ما ماند که ماند! تا جایی که دعوت شان کردم خانه مان! زینب باز با شیرین زبانی و شلوغیش متحیرم کرد. هنگام خداحافظی دست امیرحسین من را گرفته بود و به بابایش میگفت: این را باید با خودمان ببریم! حرف های بابایش هم فقط باعث شد گریه اش بلند شود که من داداش می خواهم!

خبر شوک آور این بود! ابوذر هفته پیش شب نیمه شعبان در مراسم هیات خانوادگی مدرسه شان شرکت می کند. زینب با همان شلوغی در حاشیه ی هیات با دیگر بچه ها بازی می کرده که متوجه آوردن غذا می شود. غذا آبگوشت بوده و ظاهرا بسیار سنگین! دیگ اول را که از روی چرخ دستی بر می دارند، دیگ دوم برمی گردد روی بچه ها! دو نفر دیگرشان فرصت فرار پیدا می کنند و دیگ جوشان روی زینب معصوم خالی می شود!

زینب بیچاره دو روز پیش، پس از یک هفته درد و سوزش شدید در بیمارستان جان سپرد و پدر و مادر دوست داشتنیش را داغ دار کرد. داغی که نمی دانم چطور می خواهد یا اصلا می تواند التیام یابد؟؟!!

همه ی این داستان تلخ را گفتم که اول، از شما دوستان برای ابوذر و همسر گرامیش طلب دعای خیر کنم. برای شان دعا کنید که خدا توان و صبوری این غم سنگین را بدهد!

و دوم؛ ای برادر هیاتی من! ای دوست مخلص و اهل بیتی! تو را به خدا بیشتر دقت کن. نمی دانم مسببین این فاجعه الان در چه حالی هستند؛ ولی به هر حال گلی پرپر شد و زندگی دوست دیگری فلج شد! چرا به ما القا کرده اند که کار هیاتی یعنی کاری که بی نظم و بی برنامه انجام شود؟! مگر دین و شریعت ما دین نظم و نظام و برنامه و حساب و کتاب نیست؟! مگر ما نمی خواهیم به کل انسان ها، جان و حیات پرنشاط معنوی هدیه کنیم؟! پس دوست هیاتی من، تو را به خدا بیشتر دقت کن! بیشتر با برنامه عمل کن! بیشتر فکر کن! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 15:41 توسط مجدالدين |

1. باز 14 خرداد و باز داغ از دست دادن روح خدا در کالبد زمان. دریغا که خدایی سایه ای رفت از سر ما!

 امام تاریخ سازی که بلاشک سرسلسله ی علمای شیعه بود. بزرگمردی که با ایمان راسخ به خداوند و زمان شناسی، مجاهدت های خونین شیعه در اعصار مختلف را به ثمر نشانده؛ حکومتی بر مبنای اسلام ناب محمدی بنیان گذاشت. امام عزیز ما این شجره ی طیبه را در کوتاه زمانی، چنان استوار، درخشان و الهام بخش بنا کرد که نه فقط مراد و رهبر ایرانیان و شیعیان که الگویی برای تمام آزادگان و حق جویان عالم شد.

نمی دانم چگونه و با چه زبانی می توان شکر نعمت حضرت روح الله را به جا آورد؟! عالم عارفی که دیانت و آزادگی و عزت مان را مدیون ایمان و بصیرت و شجاعت اوییم. باید خدا را مدام شکر کرد که توفیق نفس کشیدن در عصر خمینی بزرگ را به ما عطا کرد و چه فخری دارد اگر ما را با برچسب سرباز خمینی بشناسند و با یاران خمینی محشورمان کنند.

خدایا در سیاهه ی اعمال ما بنویس که خمینی بزرگ را عاشقانه و از اعماق قلب دوست داریم. همین ما را بس!

2. داغ از دست دادن حضرت روح الله جگرسوزتر می شود وقتی میبینم کسانی که باید بیش از دیگران پاسدار نام و یاد و منویات خمینی بت شکن باشند زمانه را به بازی گرفته اند و به جای اهتمام دایمی بر نشر و ترویج آرای امام عظیم الشان به همنشینی های سوال برانگیز با سیاسیون یا در خوشبینانه ترین حالت، زندگی روزمره ی خود مشغولند!

باز هم خدا کند سرشان گرم همین روزمره های دنیوی باشد و نخواهند با این دنیازدگی به نشر اندیشه های امام هم بپردازند! دیروز اینستاگرام یکی از نوادگان امام را با تاسف زیاد مرور می کردم. انقلابی گری و عشق به امام و نظامش پیشکش؛ لااقل انتظار داشتم حریم های دینی را رعایت کنند! که زهی خیال باطل!

25 سال است نتوانسته اند ساختمان حرم را تکمیل کنند و هنوز مزار معنوی امام راحل در حصار داربست ها، آغشته به خاک و اسیر نابسامانی هاست. 25 سال است آرزوی دیدن و شنیدن و خواندن یک تصویر یا ترسیم نزدیک به واقع در رمان ها، فیلم ها و روایت ها از بزرگمرد تاریخ برای مان حسرت شده است! بعد از گذشت 25 سال هنوز سایت جامع یا نرم افزار و رسانه های نوین کارآمد برای دسترسی به اندیشه های امام عزیز تولید نشده است! 25 سال است نتوانسته اند یک درسنامه یا متن مدون رسا برای امام شناسی به جامعه ی تشنه آموزه های امام ارایه دهند. 25 سال است در تربیت خطبا و روایانی که بتوانند در همین ایران عزیز خودمان فقط!! چند کلام از زندگی بابرکت و وجوه مختلف اندیشه ی امام برای نسل جدید سخنرانی کنند عاجز بوده اند و . . . و...

 و افسوس و صد افسوس بر چنین میراث داران میراث خوار پرمدعای ناتوانی! کاش یک بار می آمدند و پاسخگوی افکار عمومی بودند که در این 25 سال چه کرده اند!؟

3. نمی دانم تا پیش از ظهور امام زمان (عجل الله فرجه) مرحمت و لطف الهی داشتن ولی و رهبری چون امام خمینی، شامل قوم و نسلی دیگر خواهد شد یا نه اما بدون تردید با زعامت نایب هوشمند و با صلابتی چون آیه الله خامنه ای (مدظله عالی) خداوند حجت و نعمت را بر ما ایرانیان تمام کرده است.

رهبر فرزانه ای که با تکیه بر آموزه های انقلاب حضرت روح الله، مقتدر و هوشیارانه، بدون ذره ای اعوجاج و انحراف برای تعالی اندیشه های امام راحل ایستاده تا جمهوری اسلامی را بر قله های افتخار رهنمون سازد.

14 خرداد هر سال غیر از غم و داغ از دست دادن مراد قلب ها، مرشد کل و رهبر بزرگ مان حضرت امام خمینی (قدس سره) نوعی تسکین و آرامش بابت حضور رهبر فرزانه و اندیشمند چون امام خامنه ای به همراه دارد. رهبری که بیش از هر فرد دیگری بر اندیشه های امام تاکید داشته و به امام راحل شباهت دارد. خدا را شکر که بر امت ولی هست و خدایی سایه ای هست بر سر ما.

خدایا تا انقلاب مهدی از انقلاب خمینی محافظت بفرما و ذیل سایه ی مستدام ولایت ما را از سربازان و یاوران نظام مقدس او قرار بده.


برچسب‌ها: امام خمینی, رهبر معظم انقلاب, انقلاب اسلامی, شیعه, حکومت اسلامی
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 خرداد1393ساعت 16:48 توسط مجدالدين |

برای من که علاقه ی خاصی به تاریخ شفاهی دارم، انتشار کتاب "تاریخ شفاهی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران" که به کوشش دوست و همشهری خوبم حسن آقای روزی طلب، فرصت خوبی بود تا دوباره، کتابی از این دست را مطالعه کنم. خاصه اینکه سیاست خارجی و ارتباطات دیپلماتیک در ذات خود استتار و ناگفتنی بسیار دارد.

کتاب تاریخ شفاهی سیاست خارجی  در 530 صفحه به روش مصاحبه مستقیم با سفرا و نامداران وزارت خارجه تنظیم و توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در بهار امسال به چاپ رسیده است. معترفم کتاب 500 صفحه ای جناب روزی طلب آنقدر کشش و محتوای ارزنده داشت که انگیزه لازم برای خواندن مستمر و با لذت آن را فراهم کند ولی نمی توان از ضعف های آن هم چشم پوشی کرد. در ادامه به بخشی از ضعف ها و قوت هایش خواهم پرداخت!

کتاب+تاریخ شفاهی+روزی طلب

1. کتاب جناب روزی طلب اثری روان، بدون پیچیدگی های کلامی و اندیشه ای و {جز مصاحبه ی آخر} با لحن واحد و یکدست است. حفظ این یکدستی با توجه به فاصله دار بودن مصاحبه ها و متنوع بودن شخصیت ها امتیاز خوبی است ولی کل کتاب از نداشتن فرضیه، سوالات و مدل از قبل طراحی شده رنج می برد! لذا به جای تفحص عمیق در حوادث سرنوشت ساز به شرح سطحی بسیاری اتفاقات کوچک و بزرگ می پردازد.

2. تفسیر، تشریح و تحلیل نگاه انقلابی و سیاست انقلاب در سیاست خارجی از بزرگ ترین محاسن این کتاب است اما در حین خواندن کتاب گاه احساس می کردم مصاحبه کننده هم شبیه من خواننده، دچار ضعف اطلاعاتی از پشت پرده جریانات و وقایع دیپلماسی اند؛ لاجرم عنان و لجام مصاحبه را از دست داده و به حواشی غیر مفید کشیده می شود! طرح رویکردها و سلایق شخصی افراد و گاه غالب شدن وقایع روز و شرایط حین مصاحبه، بر اتفاقات و رویکردهای تاریخ ساز از ضعف های اثر است

3. کتاب موصوف را بیش از اینکه "تاریخ شفاهی سیاست خارجی جمهوری اسلامی" بدانم، "خاطرات شفاهی سفیران و مدیران وزارت خارجه" میدانم. به نظرم مفیدتر آن بود که در کنار تجربیات شخصی و منطقه ای افراد، چند واقعه ی مهم تاریخ انقلاب چون تسخیر لانه جاسوسی، نحوه ی تهیه ی تجهیزات برای جنگ، قرارداد الجزایر، مک فارلین، کشتار زایران خانه خدا و قطعنامه ی 598 با نظر خواهی از همه ی صاحب منصبان  سیاست خارجی واکاوی می شد. در حالی که بسیاری از وقایع مهم با گذری کوتاه همچنان مبهم باقی می ماند!

4. تنوع نام های مصاحبه شونده بسیار خوب است؛ هر چند همه ی آنها از یک جناح فکری انتخاب شده اند و این هم آهنگی، این توهم را در ذهن ایجاد می کند که همه ی وزارت خارجه را افرادی هم فکر، ضد امپریالیست، سازش ناپذیر و انقلابی تشکیل می دهند! و عجیب اینکه در مصاحبه ی پایانی با جناب سلطانی ناگهانی و بدون پیش زمینه، غالب بدنه ی وزارت خارجه را مشکل دار و غیر انقلابی معرفی می کند!

5. به خاطر همفکری دو طرف مصاحبه شونده و کننده و نیز چیرگی مصاحبه شونده بر مصاحبه کنندگان، هیچ کدام از مصاحبه ها چالشی و منتقدانه از کار در نیامده است. مصاحبه ها بیشتر توصیفی و خاطره نگاری است. ممکن است این رویکرد در مواجهه ی شخصیت های رسمی با ژورنالیست ها عادی و عرفی باشد؛ و احتمال دارد آزاد گذاشتن مصاحبه شونده، فرصتی برای تخلیه افکار مدیران سیاسی ایجاد کند ولی در کتابی که ماندگاریش بیشتر از روزنامه و مجلات است رها کردن مصاحبه به میل مصاحبه شونده را ضعف می دانم.

6. مصاحبه ی آقایان باقری، ظهره وند، شیبانی، شیخ الاسلام، {بخش اول} قدیری ابیانه، کاظمی قمی و کاشانی را بسیار پسندیدم. برخی از حرف های شان ارزش سند تاریخی داشت.  مصاحبه ی رفیق دوست هم بسیار جذاب بود هر چند تکرار مطالب کتاب خاطراتش بود. مصاحبه ی افرادی چون متکی، صالحی، امیرعبدالهیان و سایر کسانی که در در حین مسوولیت از آنها مصاحبه اخذ شده زیاده بی خاصیت و رسمی شده بود. مصاحبه ی آقای مهمان پرست خواندنی بود اما شخصی و جزیی بود! در حین خواندن مصاحبه ی آقای خسروشاهی بسیار حرص خوردم که چرا نیمی از مصاحبه با کسی که فوق تخصص اخوان المسلمین و مصر شناسی دارد، به چهره گشایی از یک دیپلمات حقیر و خاین گذشته است! مصاحبه ی جواد لاریجانی بسیار تکراری و بی خاصیت بود و نپسندیدم! جواد منصوری هرچند صریح و انقلابی به تمام سوالات پاسخ داده بود ولی سوال های سطحی و ضعیفی از او پرسیده شده بود! مصاحبه ی جناب نوبری را هم علی رغم شفافیت، به دلیل مطالب تکراری و غیر مرتبط با سیاست خارجی خوب ارزیابی نمی کنم. حرف های داغ اقای سلطانی هم به ساختار این کتاب نمی خورد!

7. در پایان این نقد کوتاه می بایست از زحمات دوست خوبم جناب حسن اقای روزطلب در تدوین این اثر خواندنی تشکر کنم و برایش آرزوی توفیق روزافزون دارم. صرف نظر از برخی اشکالات تایپی که متاسفانه طبیعی غالب کتاب ها شده است، به نظرم اگر دوست کوشا و فرهیخته جناب روزی طلب، با وقت گذاری بیشتر برای ویراست محتوا، از حواشی غیر ضرور و تکرار گفته ها می کاست و نیز از برخی مصاحبه های صرفا اسمی و ژورنالیستی دل می کند، اثر قابل استفاده تری به بازار نشر ارایه می شد.

این کتاب را گام اول خوبی برای شفاف شدن پشت پرده ی برخی وقایع و جریانات سیاست خارجی می دانم. و به علاقه مندان عرصه ی سیاست خارجی و دیپلماسی سفارش خواندنش را دارم. 

 

پ.ن.م 1 : به علاقه مندان تاریخ شفاهی، خواندن کتاب "تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ایران" نوشته ی غلامرضا کرباسچی که در سال 1374 توسط بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی در قم چاپ شده است را توصیه میکنم

پ.ن.م 2 : بابت تاخیر در بروز رسانی پوزش می خواهم. تمایل نداشتم در هیجانات کاذب تغییر مدیریت شغل قبلی سهیم باشم. از دوستانی که نظرهای شان را در ذیل مطلب قبل تایید نکردم هم پوزش می خواهم. به نظرم کفایت مذاکرات می کرد. زین پس هم بنای تایید نظرها پیرامون نهاد کتابخانه های عمومی را ندارم. 


برچسب‌ها: فرهنگ, کتاب, سیاست خارجی, حسن روزی طلب, نقد کتاب
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 11:50 توسط مجدالدين |

فکر می کنم رییس جمهور محترم در همین شش ماه اخیر به اندازه ی کل روسای جمهور قبل، از انتقاد و منتقدین، حرف زده و انتقاد کرده است! و جالب است؛ وقتی عصبانی می شوند چنان حرف های عجیبی می زنند که از یک خطیب توانمند بعید می نمایاند! 

هنوز چیزی از عمر دولت شان نگذشته که چنین صبر و طاقت شان طاق شده است! و اساسا" به نسبت رییس جمهور قبل هنوز کسی چیزی نگفته است!! احتمالا" موج خودجوش "متشکریم" ها تصور و تصویری کاذب از مسوولیت برای عالیجنابان صاحب منصب، ایجاد کرده و ظاهرا" فراموش کرده اند قرار گرفتن در چنین جایگاهی لاجرم انتقاد را هم به همراه خواهد داشت!

دیروز بعد از اعلام جرم سخنگوی دولت برای مستند تصویری " من یک روحانی هستم" تحریک شدم مستند را ببینم! بعد از دیدن مستند بهت زده شدم! متحیر شدم که دولت حضرات کارکشته، روی چه چیزهایی حساس هستند!؟ به معنی واقعی کلمه مستند "من یک روحانی هستم" یک کار ساده از چند جوان تازه کار است که {احتمالا"} به دلیل خانم بودن شان، به غایت محافظه کارانه و با احتیاط ساخته شده است.

حالا چطور می شود دولت بعد از دو ماه از ساخته شدن و پخش مستندی جوانانه، ناگهان رگ غیرتش باد می کند و سخنگو را بعد جلسه ی رسمی دولت وا می دارد درخواست تعقیب برای تعدادی جوان مستندساز صادر کند خدا عالم است!! همان زمان که در بخشنامه ای لازم الاجرا در شورای امنیت ملی، نقد توافق نامه ی ژنو را ممنوع اعلام کردند و مانع از طرح رسانه ای انتقادات شدند، باید می فهمیدیم این دولت نازک نارنجی حوصله ی شنیدن ندارد.

زمانی فکر کردم بیان این اتهام که منتقدین "قلیلی بی سواد مزدور" هستند را باید به حساب خبط زبان و عصبانیت لحظه ای گذاشت ولی ظاهرا" قصه ی تحقیر منتقدین سر دراز دارد و باید هر روز منتظر چشمه ی جدیدی از حملات دولت کم صبر به کسانی که متفاوت از دولت می اندیشند باشیم. چند روز پیش هم جناب دکتر روحانی در افتتاحیه نمایشگاه کتاب ضمن دروغگو، خیال پرداز و کوچک ذهن خواندن منتقدین افاضه فرمودند: "اگر انتقادی می شود باید با شناسنامه باشد. بگویند وابسته به کدام حزب و گروه هستند"!! انگار همه ی مردم عضو احزاب هستند یا مردم عادی حق حرف زدن ندارند!

نمی دانم دولتمردان چه غرضی از نوازش های مکرر منتقدین دارند؟! خوشبینانه این است فرض کنیم به دلیل بالا بودن میانگین سنی دولت حال و حوصله شان کم است! ولی ظاهرا داستان پیچیده تر از این حرف هاست! به نظر می رسد ناکامی های چند وقت اخیر در حوزه ی اقتصادی و تحقیرهای پی در پی گفتاری اجانب، دولت را به ایجاد جدل های کاذب انداخته تا با مظلوم نمایی باقی مانده ی یاران را همراه نماید!

 حال سوال اینجاست؛ اگر به زعم عالیجنابان، منتقدین اقلیتی بی سواد مزدور بی شناسنامه ی دروغگوی بی پشتوانه ی مردم هستند این حجم نگرانی بابت چیست؟؟ این حجم تعریض و کنایه و تحقیر و پرداختن ندارد! مگر تصورتان این نیست که حمد و ثناگویان تان به عدد خلق گسترده شده اند!، خب اجازه بدهید همین چند نفر اقلیت منتقد هم حرف بزنند!

 ********************************

البته برای نشان دادن حسن نیت خود، پیشنهادی کاربردی برای دولت این مشتاق انتقاد دارم:

پیشنهاد می دهم برای تسهیل امر مقدس انتقاد و تکریم منتقدین واقعی –که دولت علاقه ای شگرف به آن دارد- دولت محترم سازمانی عریض و طویل بنا کرده و چند ژنرال باتجربه ی در شرف بازنشستگی را مامور بررسی شرایط شخصی و حرف های منتقدین کند. طبیعتا این سازمان می تواند با چک کردن شناسنامه، سن و سواد افراد با کار دقیق امنیتی-سیاسی –که از علاقه ها و تخصص این دولت است- دروغ و وابستگی افراد را برملا ساخته، مجوز انتقاد سالم را صادر نماید! باشد تا زین پس هیچ حرف بی ربطی زده نشده، خاطری مکدر نشده و دولت محترم در انجام منویات خود آزاد آزاد آزاد باشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 12:5 توسط مجدالدين |

خداوند تبارک و تعالی را بابت تقدیر کاری و اجتماعیم بی نهایت شاکرم. تقسیم شدن زندگی اجتماعیم به چهار دوره های چهار ساله را بسیار خیر می دانم و بابت همه ی مقدراتم سجده ی شکر بجا می آورم که بلاشک بهترین تقدیر ممکن برایم بوده است.

زیاده جمله ی سنگینی است ولی باید اقرار کنم اگر ده بار دیگر هم با همان مقدورات، شرایط و توان، مجدد به گذشته ورود کنم همان می کنم که کردم! تا امروز از تقدیر شغلی و اجتماعیم بسیار راضی بوده ام و معترفم به غالب آرزوها و آمالم، حسب جایگاه هایی که در آن قرار گرفته ام، رسیده ام. بدون تردید نعمت بزرگی است که حسرت هیچ جایگاه یا کار نکرده ای در دلم نمانده است! این ستایش، نه از باب خودشیفتگی است؛ از آن جهت است که در هر موقعیتی همه ی توان و تلاشم را برای رسیدن به آمال و افکارم به کار بستم و حسرت کار ناتمامی بر دلم نیست! چهار دوره ی گذرانده ی زندگیم به قرار زیر بوده است:

چهار سال اول؛ جامعه ی اسلامی دانشجویان: اغراق نیست اگر اذغان کنم بن مایه ی شخصیت اجتماعیم را مدیون "جامعه ی اسلامی دانشجویان" هستم. جامعه را از یک عضو عادی در دانشگاه آزاد قم شروع کردم و در عرض چهار سال به غایت مسوولیت تشکیلاتی، یعنی دبیرکلی جامعه اسلامی دانشجویان سراسر کشور، رسیدم. جامعه برایم غیر از سرمایه ی بزرگ رفقای صمیمی و مخلص، اندوخته ی فکری بزرگی داشت. در جامعه یاد گرفتم آرمان ارزشمندترین گوهر وجودی انسان است و با جسارت و سماجت در سخت ترین شرایط برای رسیدن به آرمانم تلاش کنم. در جامعه آموختم توفیق میسر نمی شود جز اینکه یک تیم همگون و گروه منسجم در کنار هم تلاش کنند. و نیز صدها یافته ی گران بهای دیگر!

جامعه اسلامی دانشجویان را در حالی ترک کردم که به نظرم داشته ی بیشتری برای تشکیلات نداشتم و ماندگاریم برای جامعه مضر بود!

چهار سال دوم؛ سازمان صدا و سیما: برای یک جوان داغ و پر دغدغه، صدا و سیما فرصت خوبی بود تا اخلاق اداری و کار رسمی را یاد بگیرد! در صدا و سیما به وضوح با تعارض های ملال آور فکر و عمل یا برنامه و تولید آشنا شدم. صبح را در مرکز طرح و برنامه ریزی با مدنظر قرار دادن آرمان های دینی و ملی، در ارزیابی و تدوین برنامه کل صدا و سیما همکاری می کردم و عصر را در گروه فیلم و سریال با توجه به نیازها و واقعیت های اجتماعی در ساخت سریال مشارکت می کردم! گویی صدا و سیما را ذاتا بر اساس این تعارض آرمان و نیاز بنا کرده اند!!

در صدا و سیما بیش از آنکه از قالب اداری تاثیر بگیرم، وامدار مدیران کاربلد، صبور و متعهدی چون حاج آقا شهیدی شدم. از صدا و سیما در حالی جدا شدم که دیگر نمی توانستم خودم را به سازش با این تعارض لعنتی راضی کنم! صدا و سیما با تمام جذابیت هایش برایم تمام شده بود!

چهار سال سوم؛ سازمان ملی جوانان: مگر می توانم از استاد بزرگوار جناب حجه الاسلام حاج علی اکبری بگذرم و خاضعانه قدردان اعتماد ایشان نباشم. مدیریت سازمان، به من بیست و هفت ساله اعتماد کرد و با تردید حکم سرپرستی مدیریت قم را برایم صادر کرد. با سرپرستی شروع شد و به حکم مدیریت قم انجامید و با مدیرکلی دفتراجتماعی ستاد مرکز پایان یافت! و در این میان گام به گام دست من کارنابلد گرفته شده تا تجربه ای تازه را در مدیریت مستقل و کلان در فضای اداری پیدا کردم.

از استاد حاج علی اکبری درس های اخلاقی و اداری زیادی کسب کردم و در دوره جناب مهندس بذرپاش، وقتی به این احساس رسیدم که عمر کل سازمان ملی جوانان برای کشور پایان یافته است، سازمان را ترک کردم!

چهار سال چهارم؛ نهاد کتابخانه های عمومی: غریب و تنها وارد نهاد شدم! نه از این باب که کسی را نمی شناختم؛ بلکه بابت غربت نسبت به کاری که معلوم نبود چه قرار است باشد! به من یک صندلی کنار میز بزرگ جلسات دادند تا اداره کل فرهنگی که تقریبا هیچ چیزش مشخص نبود را راه اندازی کنم! از آن روز که تنها بودم تا زمانی که با پست معاونت توسعه کتابخوانی با قریب سیصد نیروی جوان، خوشفکر، پرتوان و خلاق کار را تحویل دادم زمان سخت و شیرینی گذشت! در این دوره ی چهار ساله آموختم در هر کاری اگر گروه با انگیزه و خلاقی دور هم جمع شوند هر ایده و فکری قابل تحقق است و معترفم با حسن اعتماد مدیریت جناب آقای مهندس واعظی به تمام برنامه های ذهنیم رسیدم.

مدتی بود به این نتیجه رسیده بودم بیش از این ماندن دلیلی ندارد؛ اما اقتضائات سیاسی کار را به امروزی کشاند که مدیریت جدید هم احساس استغنا از حضور ما داشت. فقظ انتظار داشتم مدیریت جدید در این دوره ی گذار، فرصتی برای عرضه ی گام های بزرگ برداشته شده ایجاد کند؛ که ظاهرا" از شنیدن آن هم مستغنی بودند. برای آنها آرزوی موفقیت مضاعف دارم که زمان، بهترین قاضی برای عملکرد همه ی افراد است.

در این دوران، اقدامی که مستوجب توبه و پشیمانی باشد را به یاد نمی آورم؛ ولی طبیعتا آمیزاد با خبط و خطا و قصور همزاد بوده و هست. بابت هرگونه اشتباهی که انجام داده یا ذهنیت غلطی که داشته ام، پوزش خواسته، طلب عفو دارم.

*********************

از سال 77 که به عنوان یک دانشجوی ساده وارد دانشگاه شدم تا زمانی که کارشناسی ساده بودم؛ تا امروز که انواع و اقسام پست های مدیریتی را داشته ام، تلاشم این بوده که پست ها و جایگاه ها تاثیری بر شخصیت حقیقیم نداشته باشد. من همیشه فقط یک مجدالدین معلمی بوده و هستم که بنا به اقتضای روزگار، مسوولیت هایی به من واگذار و اخذ شده است. لذا رفاقت ها و داشته های تجربی را که با تلاشی زیاد اندوخته ام به راحتی فراموش نکرده و امید دارم از طرف دوستان نیز فراموش نشوم!

دوست دارم با انرژی تازه ای پنجمین چهار سال جدید عمرم را آغاز کنم. به دعای خیرتان احتیاج مبرم دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 15:26 توسط مجدالدين |

به لطف خداوند کریم و مهربان توفیق پابوسی و زیارت عتبات عالیات نصیبم شد. خدا شاهد است که سعی وافری داشتم تا حسب توان دعاگوی دوستان و عشاق حضرات معصومین سلام الله علیها باشم. انشالله خداوند متعال قسمت شما کند که این سفر بهترین نصیب دنیا است.

سفر به عتبات عالیات دو بعد دارد. یکی -که غالب است- تاثیراتی است که به لحاظ معنوی بر روح و روحیه ی زایر می گذارد. و دیگری نگاه اجتماعی به عراق و سبک زندگی هم مذهب های ماست.

در بعد اول؛ اغراق نیست اگر گفته شود بزرگ ترین حظ و بهره ی دنیوی زیارت بارگاه باشکوه مولای متقیان علی علیه السلام و حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و آقا ابالفضل العباس عیله السلام است. خدا چنان برکتی را در این مقامات متبرک قرار داده که جاهل ترین بنده ای چون من هم، تا مدت ها اسیر و شیدا می شود. شاید اگر به گفته آن حدیث مشهور، نبود آن حیرتی که به زوار اهدا می شود، همه از عظمت حوادث و اماکن، قالب تهی می کردند.

زبان و قلم در وصف انوار بیکران معنویت اماکن مقدس عراق قاصر است؛ خدا به حق علی علیه السلام، این سفر روحانی را روزی و قسمت همه ی عشاق آل الله کند و هیچ شیعه ای را با حسرت زیارت کربلا و نجف از دنیا نبرد.

اما جلوه ی دیگر این سفر، دیدن زندگی همسایه ی همجوار است. نمی دانم از کجای سبک ساده، پرشور، کثیف و عقب نگه داشته ی زندگی عراقی ها بگویم ولی در یک جمله می توان گفت: عاشقان اهل بیتی هستند که در شهرسازی و سطح دسترسی به امکانات و رفاه به خوبی پنجاه سال از ما عقب ترند!

مردمانی به غایت قانع، سختی پذیر و ساده زیستی دارند. هنوز دچار گرفتاری های زندگی مدرن و رقابت های جمع کردن ثروت نشده اند. عموما می توانند با یک دشداشه، دمپایی چرمی، تکه ای نان و یک پتو تا مدت ها گذران زندگی کنند!

مهمترین سوالی که با دیدن سبک خورد و خوراک عراقی ها در ذهن نقش می بند این است که این ها چطور زنده اند؟ بدیهی ترین اصول نظافت را رعایت نمی کنند. در یک لیوان و استکان صدها نفر چای و شربت می خورند و با دست کثیف ساندویچ می پیچند و گوجه له می کنند و پول می شمارند! و این در حالی است که خاک جزیی از زندگی روزمره شان است! همه جا آغشته با خاک و غبار است. غالب کوچه ها اصلا آسفالت نشده است و خیابان های آسفالت شان هم با لایه ای از خاک پوشانده شده است.

به دلیل کم بودن عوارض بهترین ماشین های را می توانند سوار بشوند. با این وضع اینکه سمند و پراید به وفور در شهرهای شان خصوصا نجف دیده می شود، جای سوال دارد. معماری خانه های شان کاملا اختصاصی خودشان و معمولا بزرگ، قدیمی ساز و زیباست. نمونه هایی از آن را شاید بتوان در خوزستان خودمان دید. آن قدر زمین معطل دارند که می توان پیش بینی کرد به این زودی ها پدیده ی آپارتمان نشینی بین شان عمومیت پیدا نکند.

بحران امنیت عمیقا جامعه شان را متاثر کرده است. بیشترین شغلی که در اماکن عمومی دیده می شود پلیس و بازرسی هاست. مسیر کربلا – نجف که علی القاعده می بایست یک ساعت تا یک ساعت و نیم باشد به دلیل ایست بازرسی های مکرر سه ساعت طول می کشد. در تمام خیابان ها هم منطقه به منطقه گشت و بازرسی هست. با این وضع، امنیت عمومی برقرار است اما احساس ناامنی آزاردهنده ای در فضا موج می زند!

به طرز فاجعه باری سیگار می کشند. از پلیس -که علی القاعده با لباس فرم می بایست الگویی اجتماعی باشد- دایم سیگار می کشد تا پیر و جوان! در همه ی اماکن هم حق خود می دانند که سیگار بکشند از اماکن مسقف گرفته تا ورودی های حرم و بین الحرمین و حتی توی آسانسور!

اجناس ایرانی زیادی می شود در فروشگاه های شان دید. از برند کاله که در تابلوی بسیاری سوپری ها نقش بسته تا پنکه و ماشین و خوراکی ها و این نشان دهنده ی ظرفیت خوب تعاملات اقتصادی ایران و عراق است! اصلا نشانه های کینه و عداوت نسبت به ایران و ایرانیان خاصه در جامعه ی شیعی شان یافت نمی شود و بر عکس با احترام زیادی با ایرانیان برخورد می کنند.

اما آنچه در این سفر فکرم را مشغول کرد و شاید در مطلب مستوفی به آن پرداختم، شیوع اختلافات مذهبی و فرقه ای در عراق باشد. اختلافاتی که استعداد گسترش به ایران هم دارد. متاسفانه الان می توان باور داشت اختلافات شیعه و سنی چقدر خونین و عمیق شده است. مسأله ای که چندین سال پیش قابل فهم نبود! متاسفانه امروز اختلافات درونی شیعیان نیز زمینه ی رشد پیدا کرده است!

فقط کافی است بدانید در حرم امام حسین علیه السلام -که مظهر اعتقاد و هم پیمانی شیعیان است- چهار نماز جماعت توسط نمایندگان آیه الله سیستانی، مقتدا صدریون، فرقه ی شیرازی و مریدان یکی دیگر از مراجع خوانده می شود. وسط نمازجماعت می مانی این ذکر تکبیر متعلق به کدام نماز جماعت است!

آنچه مشخص است آیه الله سیستانی مقبولیت عامه در بین عراقی ها دارد ولی رویکرد زاهدانه و نیز بی تدبیری اطرافیان، ایشان را خانه نشین و دور از فضای عمومی کرده است. بر خلاف آیه الله سیستانی که عکس های ایشان در اماکن عمومی اصلا دیده نمی شود، مقتدا صدری ها به شدت رویکرد تبلیغی دارند. آنها که در بین جوان های داغ و طبقه ی فرودست نفوذ خوبی پیدا کرده اند؛ از هر فرصتی برای نشان دادن هواداری خود استفاده می کنند. طرفداران ایه الله شیرازی هم که غالبا در کربلا مستقرند و گرایشات افراطی ضدحکومتی و ضد وحدت با اهل سنت دارند و با داشتن دو تلوزیون مستقل، بستر خوبی برای پیام رسانی دارند! مجلس اعلا و حکیمی ها در قدرت و حکومت جذب و ذوب شده اند و ظاهرا گوش به فرمان آیه الله سیستانی هستند!

نداشتن جایگاهی مثل ولایت فقیه که در مواقع خاص و حساس به هدایت و ارشاد عمومی بپردازد، در آینده مخاطرات بزرگی برای این جامعه ی پرتشتت و پرتنش ایجاد می کند!   

با همه ی این اوصاف جامعه ی شیعی عراق را به شدت مرید و شیفته ی اهل بیت علیهما سلام دیدم. شب های جمعه بخش قابل توجهی از آنها به کربلا و نجف می آیند و پس از زیارت تا صبح در حرم یا حوالی آن می مانند و می خوابند! غالب شان آرزوی زیارت امام رضا علیه السلام را دارند. کسانی که از نظر ما، در فقر مطلق به سر می برند، حاضرند همه ی دارایی خود را برای امام حسین علیه السلام خرج کنند. عکس های نذری های عمومی در اربعین، فقط بخشی از حجم خرج هایی است که برای حضرات معصومین می دهند. با یکی از آنها دست و پاشکسته هم کلام شدم می گفت: "من کل سال را کار می کنم تا درآمدم را در نذر امام حسین علیه السلام خرج کنم." و واقعا چنین می کنند!

عراق امروز جایگاه مهمی در استراتژی ایران باید داشته باشد. ظرفیت های عمومی و قرابت های فکری در کنار عداوت های بیرونی، فضایی ایجاد کرده که نزدیک شددن بیش از پیش دولت ها و مردم ایران و عراق را الزامی کرده است. عراق به ما نیاز دارد و ما هم قلب مان در عراق می تپد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 19:52 توسط مجدالدين |

آغاز سال 1393 که به عطر انوار فاطمی معطر شده است را به همه ی ایرانیان گرانمایه و همراهان عزیز "سه الف" تبریک عرض می کنم. امیدوارم این افتخار را داشته باشیم که هر کدام از ما در هر جایگاهی که قرار داریم، با عزمی ملی و همتی جهادی کشور عزیزمان را در رسیدن به قله های عزت و افتخار همراهی کنیم! 

یادش بخیر ایام کودکی؛ شاید بتوان یکی از مهم ترین آثار تلوزیونی دهه ی شصت را "محله ی برو و بیا" دانست. مجموعه ای که صرف نظر از حواشی بد سیاسی آن، در خلاقیت، انتقال پیام های اخلاقی و نیز تجمیع بازیگرهای نامدار همتایی نداشت!

نمی دانم چقدر می توان اوضاع کشور را با آن محله ی شلوغ مقایسه کرد ولی میتوان گفت این کشور پر سرمایه اگر همچون مجموعه ی "محله ی برو و بیا" به صورت خود خواسته، خود را اسیر حواشی بی ثمر و مضر سیاسی نمیکرد، می توانست درخشندگی بی مثال و ماندگاری پیدا کند. با الهام از آن مجموعه و به تبعیت از روال سالیان گذشته ام؛ سال 1392 را در یک جمله سال "هزار و سیصد و نود و برو و بیا" توصیف میکنم.

سال 1392 بیشتر سال برو و بیا بود. تغییر بدیهی هر جامعه ی انسانی است! تا بوده همین بوده و تا هست همین خواهد بود! مردانی پیشکسوت دوباره آمدند و طبیعتا مردانی باید بروند! تغییرات برخی را شاد و برخی را ناراحت می کند اما آنچه تغییر و برو و بیا را تلخ یا شیرین می کند برنامه ها و سیاست هاست! اگر به جای آنکه از آمدن یا رفتنی شادی یا نگرانی ابراز کنیم به نقد و بررسی سیاست های جدید می پرداختیم، اکنون فضای شفاف تر و سالمی تری را شاهد بودیم! 

دولت حجه الاسلام روحانی در سال 1392 آمد و مستقر شد و در کمتر از شش ماه تا می توانست برو و بیا ایجاد کرد! فکر می کنم حتی در دولت حجه الاسلام خاتمی هم این میزان تغییرات در این مدت کوتاه سابقه نداشته باشد! تحمل نکردن حتی یکی از وزرا یا استانداران و حذف غالب مدیران ارشد و میانی بدون شک کارنامه ی خوبی به شمار نمی رود ولی لااقل بهانه ی ناهماهنگی را از دولت می گیرد و حواشی تغییر مدیران را به یک بارگی از بین می برد! سال آینده خروجی این تغییرات را باید دید و مطالبه گری کرد!

رفت و آمدهای بین المللی هم بر خلاف آنچه دولت و صداوسیما تبلیغ می کند فی نفسه مثبت نیست. وقتی بی احترامی مکرر میهمانان عزیز آقایان کم کم به رویه تبدیل می شود، باید نسبت به حسن بودن حضور میهمانان غربی هم تردید داشت! در عین حال هیچ زمانی درشت گویی پی در پی دشمن  مستکبر و بدخواهان انقلاب را اینچنین نمی شنیدیم! هر جمله ی تحقیرآمیزی بخواهند در مورد ایران بکار می برند و تنش زدایان داخلی سکوت پشت سکوت پیشه می سازند! باز اثبات می کند برو و بیاهای بین المللی فی نفسه حلال مشکل اصولی انقلاب اسلامی و غرب نیست! تا زمانی که نخواهند قاطعانه و با پشتوانه دانستن سرمایه های بزرگ ایران اسلامی چهره ی مستحکمی از ایران ترسیم کنند تحقیرها ادامه خواهد داشت!

فضای شغلی شخصیم نیز دچار همان برو و بیای مرسوم دولت جناب روحانی شد که چون هنوز برنامه و سیاستی از آقایان آمده ندیدم و نشنیدم لذا ارزیابی مثبت یا منفی از این تغییر نمی توانم داشته باشم!

فردا به امید خدا با جمعی از دوستان خوبم عازم سفر زیارتی عتبات هستم. می روم تا به برکت انوار قدسی حضرات معصومین و مقربین درگاه الهی در سال جدید دوره ی جدیدی از زندگی را آغاز کنم! چه خوش باشد که به برکت این سفر مقدس توشه ای گهربار برای ادامه ی راه کسب کنم. امیدوارم خداوند توفیق دعاگویی همه ی شیعیان مولا علی و رفقا و همراهان را به من عطا کند. طلب حلالیت بدیهی ترین کار یک مسافر است. امیدوارم با حلال کردن این حقیر از بار سنگین تقصیرها و قصورهایم بکاهید. در جوار بارگاه معنوی و نورانی مولا امیرالمومنین و سیدالشهدا علیهما السلام دعاگوی تان خواهم بود!    

+ نوشته شده در یکشنبه 3 فروردین1393ساعت 18:18 توسط مجدالدين |

سال ورودم به دانشگاه با شلوغی و تلاظم های دانشگاه ها عجین شده بود. عاشق نوشتن بودم و چند بار برای معدود نشریات دانشجویی دانشگاه چند مطلب نوشتم. نشریه بسیج و نهاد رهبری به کل از پذیرفتن مطلب پرهیز کردند. نشریه دانشجویی مثلا" مستقل دیگر هم با کلی سانسور و دستکاری راضی به چاپ مطلب شد! به این نتیجه رسیدم برای اینکه بتوانم حرفم را بدون التماس و کم و کاست بزنم باید مستقل نشریه داشته باشم!

آن زمان هنوز سایت و وبلاگ و شبکه های مجازی وجود خارجی نداشت. با هم فکری دوستانم در "جامعه اسلامی دانشجویان" یک نشریه دانشجویی زدیم. بنا داشتیم که به صورت ماهیانه نشریه را منتشر کنیم.

کل تحریریه ما دانشجو بودند و کسی بابت نوشتن مطلب پول نمی گرفت ولی هزینه ی کاغذ و چاپخانه برای ما کمرشکن بود! باید بین بد و بدتر انتخاب می کردیم! یا حسب سلیقه دیگران می نوشتیم و از شر مشکلات مالی خلاص می شدیم یا با فلاکت در به در، دنبال جلب کمک مالی می رفتیم! راه دوم را انتخاب کردیم و به هر زور و ضربی بود دو – سه ماهی یک بار نشریه بیرون می آمد!

در عمل با یک واقعیت تلخ مواجه شدیم؛ درست است که برای حرف زدن باید رسانه داشت! اما "رسانه داری به پول داری وابسته است" و هزینه مستقل بودن خیلی سنگین است!

از روزی که از دانشگاه بیرون آمدم تا امروز در حسرت داشتن یک نشریه بوده و هستم ولی می دانم مجله داری حرفه ای با پول توی جیبی های امثال من شدنی نیست! چه بسیار متخصصین صاحب فکری را سراغ دارم که به دلیل مشکل مالی از حرف زدن سر باز می زنند چرا که میدانند هر روزنامه حسب رویکرد خودش جملاتی را از حرف ها بیرون می کشد! فرمول همان فرمول است! برای مستقل حرف زدن باید رسانه ی مستقل داشت. رسانه داری حرفه ای هم پول درشت می خواهد که فقط برخی دارند!!

در عصر جدید سخت می شود رسانه ی مستقل پیدا کرد! رسانه های مستقل به یقین محکوم به تعطیلی هستند! از صبح مهدی نصیری گرفته تا نیستان سیدمهدی شجاعی تا فردای احمد توکلی! همه چون میخواستند مستقل بمانند قربانی شدند!

بی دلیل نیست که ناگهان گران شدن دلار و سکه و سیب زمینی و تخم مرغ در زمانی دایم تیتر یک غالب نشریات می شود و در زمانی در سکوت خبری هر چه شود خبری از اطلاع رسانی نیست! زمانی مشاور بی مسوولیت رییس جمهور به دلیل پولدار بودن ماه ها مورد هجمه رسانه ای بود و الان هیچ رسانه ای کار ندارد وزیری که مسوولیت مستقیمش تنظیم بازار برای محرومان است رسما اعلام می کند هزار میلیلرد تومان سرمایه شخصی دارد!  

خیلی ساده می توان دست عنصر پول و جنابان سرمایه دار را در شکل گیری تیترهای روزنامه ها دید عجیب نیست اگر کسی مدعی شود مدیر مسوول غالب نشریات کشور همیشه یک نفر بوده است!

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392ساعت 23:27 توسط مجدالدين |

مطالب قدیمی‌تر