برخی اوقات از میزان تلون برخی آدم ها حیرت زده می شوم! از اساس متوجه نمی شوم چگونه یک نفر می تواند این طور فکر و ذهن خودش را دربست واگذار کند! حب و بغض شان و کوک شان بر اساس اراده ای تنظیم می شود که ذره ای منافع ملی در آن دیده نمی شود!

چندی است صفحه های اجتماعی سکولارهای وطنی، از عکس های حمایت از مستضعفان تحت محاصره ی کوبانی پر شده؛ گویی در دنیا فقط در این منطقه جنگ هست و فقط کردهای این منطقه مقاومت کردند!

نمی دانم چطور خودشان را توجیه می کنند؟! یعنی نمی فهمند این کوبانی جزيی از همان سوریه ای است که سه سال است دولتمردان کشور خودشان را به خاطر حمایت از آن به تمسخر می گیرند؟!

چرا آن زمان که فریاد مسوولان جمهوری اسلامی بلند بود که داعش دست پروده ی مشترک اعراب عقب مانده و غرب است صدای شان در نمی آمد؛ مگر همین داعش مردم سوریه را هر روز به خاک و خون نمی کشد! مگر نه اینکه داعش در عراق روزانه ده ها انسان بی گناه را می کشت و می کشد؟! چطور شده است دو هفته است داعش برای این موجودات موضوعیت پیدا کرده است؟

فرق کردهای کوبانی با ترکمن های آمرلی چیست؟ چرا وقتی هفته ها آمرلی در محاصره ی کامل بود حتی یک تصویر یا پیام غمبار صادر  نکردند؟! وقتی رژیم صهیونیستی به لبنان و غزه حمله کرده بود عمل لبنانی ها و اهالی غزه مقاومت نبود؟؟

دلیلش مشخص است. چون زمان محاصره ی آمرلی غربی ها نمی خواستند کشته شدن گروهی شیعیان در شمال عراق پخش شود و حالا می خواهند برای ورود به سوریه احساسات عمومی دنیا را تحریک کنند! دلیلش این است که ترکمن های شیعه ی آمرلی پس از مقاومت جانانه و خونبار به دست خود عراقی ها و با حمایت و مشاوره ی ایران آزاد شد و حالا مردان و زنان مقاوم کرد کوبانی بهانه ای هستند تا با دخالت غرب از محاصره ی وحشی های داعش خارج شوند!

یک نفرشان نمی پرسد چرا در بحرین بیش از هشتاد درصد مردم در زندان و حصر اقلیت وابسته به عربستان و غرب هستند؟ یکی از این موجودات مدافع حقوق بشر نیست که صدای انقلاب یمن را بشنود؟ یعنی باور کنیم که کشتار فوج فوج شیعیان پاکستان را نمی بینند؟! چرا از پشتیبانان علنی داعش، از عربستان و قطر و امارات نفرت سیاسی ندارند؟ چرا یک نفرشان حاضر نیست ضد امارات یا قطر فریاد بزند؟!!

جواب همه ی این سوالات روشن است! چون اولیای غربی شان نمی خواهند! چون رسانه های غربی نمی خواهند مظلومیت یمن و بحرین و آمرلی و هر جایی که منافع غرب در آن نباشد دیده شود. چون غرب نمی خواهد عربستان و قطر و امارات  در سیبل انتقاد جهانی قرار بگیرد؟! چون غرب نخواسته شعار بدهید! چون غرب نگفته ببینید! چون غرب نگفته بشنوید! چون غرب نگفته فریاد بزنید! چون غرب نگفته دل تان بسوزد! چون غرب نگفته اشک بریزید! چون غرب نخواسته!!

این حجم و میزان کوک پذیری، سرسپردگی و غرب زدگی شرم آور است!

+ نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 17:41 توسط مجدالدين |

ظاهرا جناب رییس جمهور محترم زیاده به حرکت های نمادین اعتقاد دارند. شاید علاقه دارند عکس شان در کتاب های تاریخی درج شود که اولین ها را او انجام داده است. ذوق زدگی از عکس های آلبوم پسند آنقدر زیاد است که حتی بدیهیات روابط دیپلماتیک را نیز به فراموشی می سپارند! 

در خبرها آمده بود ریاست محترم جمهور برای اولین بار پس از انقلاب در دیداری بیست دقیقه ای با نخست وزیر انگلیس به گفتگو نشست. با توجه به زمان مورد نیاز برای ترجمه صحبت های طرفین و تعارفات اولیه ی دیدارهای دیپلماتیک میتوان حدس زد به طور مفید کمتر از ده دقیقه برای گفتگو وقت بوده است. حال جناب دکتر روحانی در پنج دقیقه وقت خود چه مسایل مهمی را توانسته است طرح و نتیجه گیری کند که به عنوان امتیاز اولین دیدار با دشمن کهن ایران ارزشش را داشته است الله اعلم!

باز صد رحمت به مادلین آلبرایت که اگر امتیاز دیدار با رییس جمهور ایران را می خواست حاضر شد از رفتارهای آمریکا در قبال مصدق پوزش بخواهد ولی مفت و بی هزینه از همه ی خباثت های انگلیس گذشتیم که چه؟ 

از دشمنی ها و خیانت های تاریخی انگلیس گذشتیم؛ از سنگ اندازی های مداوم در برابر حقوق مشروع ملت ایران هم که بگذریم، زمانی که سالهاست حتی برای بازگشایی سفارت به تفاهم نمی رسیم و مقدمات دیپلماتیک فراهم نیست با چه تدبیری با دشمن تاریخی عکس یادگاری گرفته می شود خدا عالم است!

بدیهی سیاست، فایده هزینه است. وقتی فایده را از معادلات انقلابی به محاسبات مدرن دنیوی تنزل داده می شود باید بتوانند جوابگوی تحقیر دیپلماتیک ماحصل دیدار نافرجام با کامرون باشند؟ نخست وزیر بی حیای انگلیس حتی حرمت همنشینی را یک روز هم نگه نداشت و یکی از تندترین خطابه ها را بر علیه ایران انجام داد. و عجیب تر اینکه حتی در نحوه ی نشستن در جلسه نیز به تحقیر رییس جمهور ایران می پردازد بدون اینکه کمترین واکنشی از طرف جناب روحانی دیده شود.

اگر فایده ی این دیدار همین باشد که حجه الاسلام روحانی و تیم سیاستمدارشان بفهمند نتیجه همنشینی کور و بی هدف با دشمن تحقیر ملت ایران است ما را بس است! اگر فهمیده باشند سیاست کرنش و تدافع در برابر زیاده خواهان غربی نتیجه اش فقط تحقیر و پلمپ و توقف است پآینده ی کشور را بس است!

خدا کند آقای رییس جمهور از این تحقیر ملی بفهمد مظهر قدرت ایران اسلامی اول خدا و بعد مردم و ظرفیت های همین کشور است. خدا کند دستاورد این سفر این باشد نگاه رییس جمهور و اطرافیان شان را به داخل کشور برگرداند

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مهر1393ساعت 17:43 توسط مجدالدين |

جناب آقای رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران؛ سلام علیکم. امیداورام صرف نظر از اینکه به دنبال برچسبی کوبنده برای نویسنده ی این متن باشید، توجهی کوتاه به محتوای انتقاد داشته باشید. اصولا انتقادهای امثال من نه به جایی برمی خورد؛ نه جایگاهی داریم که تصور شود می خواهیم جای جناب تان را بگیریم! من هم بخشی از همین مردم ایران هستم که به دو دلیل نسبت به رویکرد تحقیرآمیزتان نسبت به منتقدین انتقاد دارم.

دلیل اول: جناب رییس جمهور محترم تا آنجا که من درس سیاست خواندم و آموختم، متداول ترین و جاری ترین روش امتیاز گیری از طرف مقابل در مذاکرات سیاسی روش "چماق و هویج" است! لبخند و در باغ سبز نشان دادن، در کنار تهدید و ترسیم مخاطرات شیوه ای قدیمی است!

کافی است نگاهی به همین مذاکرات هسته ای اخیر بیندازید. همیشه قبل و در حین مذاکرات حجم وسیعی از از تهدیدات ایران از طرف کنگره ی آمریکا و رژیم صهیونیستس راه می افتد. موضع کاخ سفید هم همواره این بوده که کنگره در سیطره ی جمهوری خواهان است و ما تسلطی بر آنها نداریم!!

چه کسی است که نفهمد کنگره و کاخ سفید در برخورد با ایران نقش تکراری پلیس خوب و بد را بازی می کنند؟! آن وقت منطقی است که جناب تان مداوم با نوازش تند کلامی و تحقیر منتقدانی که همه ی دغدغه شان _درست یا غلط_ منافع ملی است، خودتان را از این پشتوانه خالی کنید؟!

دلیل دوم: جناب آقای رییس جمهور، در کدام شیوه ی مدیریتی و مملکت داری جز دیکتاتوری سراغ دارید که طرد و نفی منتقدین توصیه شده باشد. نمیدانم تفکر شما نشات گرفته از کدامین اندیشمند شرقی و غربی یا اسلامی است ولی تا آنجا که من می دانم در تمام مکاتب دنیا وجود منتقدین قوی نشان دهنده ی استحکام درونی دولت و نظام اجرایی است!

نمی دانم تصور شما از میزان محبوبیت و اقتدار دولت تان چیست ولی طبق آموزه های اولیه ی علم سیاست هیچ رییس محبوب یا مقتدری از منتقدین نمی هراسد! خیلی بد است که هرگونه گفتار یا اقدام کوچک و بزرگی که بویی از مخالفت با تدابیرتان می دهد با تندترین واژگان بنوازید! 

جناب رییس جمهور بدون تردید منتقدین نوع و سطح فهم و ادارک شان با جناب تان و یاران تان متفاوت است. اگر مثل شما می اندیشیدند که منتقد و مخالف برنامه های شما نبودند!! اما مگر جز این است که همه ی ما ایرانی هستیم و جز سربلندی و قدرتمند شدن ایران آرزویی نداریم؟! پس چگونه است که شما را همواره رحیم و لطیف در برابر اعدای چند صد ساله می بینیم و شدید و غلیظ بینهم هستید؟!

این که منتقدین دشمن نیستند بدیهی است و اینکه در سال اول ریاست این چنین حساس بشوید که با هر حرفی عصبانی بشوید غیر منطقی بنظر می رسد؛ پس به ما حق بدهید تصور کنیم این ژست عصبانی که هر چه می تواند به منتقد خود نسبت می دهد، صرفا برای انحراف افکار عمومی داخلی است.

آقای رییس؛ دوران رقابت های انتخاباتی و شعارهای تند رای آور خیلی وقت است پایان یافته! الان ساعت کار کردن و کار کردن و پاسخگویی کارآمدی تدابیرتان است.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 19:38 توسط مجدالدين |

شش سال پیش که از من خواستند به تهران بیایم اصلن فکر نمی کردم بازگشتم به قم این همه زمان ببرد! تصورم این بود نهایتا" شش ماه تا یکسال چند پروژه را به ثمر می رسانم و برمی گردم! ولی همان شش ماهی که شش سال شد. به هر حال خوب و بدش گذشت!

وقتی قرار بود شغل جدیدی را انتخاب کنم پایم را کردم توی یک کفش که "کار فقط قم"! شاید یک جورهایی هم لج کردم! به نظرم پایتخت گردی دوره و جذابیتش برایم تمام شده بود. می خواستم برگردم سر کار و برنامه ها و زندگی خودم. از قبل می دانستم که تهران جای زندگی نیست. برای همین در طول این شش سال خانه-زندگی را به تهران نبردم. ولی فکر نمی کردم جنس کار در تهران هم این قدر متفاوت باشد.

شما در تهران مخاطب ندارید! در تهران مراجع ندارید! قلیل مراجعین هم غالبا" دغدغه های ملی، بزرگ و معمولا" نشدنی دارند! در تهران باید بیشتر فکر کنید و تصمیم بگیرید و بعد بنشینید منتظر اقدام دیگران! ولی در شهرستان شما با انسان ها طرف هستید. با همه ی خوب و بد شان! با آنهایی که زندگی می کنید و زندگی شان برای تان قابل درک است مواجهید. مخاطب خودتان را می شناسید و مزه اش را حس می کنید! اقدام می کنید و نتایجش را خیلی زود می بینید!

در تهران شما با قانون و مقررات و ضوابط طرف حسابید و در شهرستان با اخلاق و آداب و فرهنگ!

آن قدر شوق بازگشت به قم را داشتم که به اولین پیشنهاد جواب مثبت دادم ولی اصلا" تصور نمی کردم با این چنین قمی مواجه بشوم!! قم امروز با قم شش سال پیش زمین تا آسمان فرق کرده است! آن قدر سیاست زده شده که دوستی ها و مراوده هایش هم بر اساس برداشت شان از جریان سیاسیت ابراز می شود! ظاهرا" به همین خاطر است که همه بر چسب دارند! یکی هاشمی چی! یکی انحرافی! یکی پایداری چی! یکی فلانی چی! یکی بهمانی چی! بر این اساس، طبیعی بود که برای من تازه وارد هم برچسب های آماده شان را نثار کنند حتی اگر خودشان هم بدانند دروغ است!

من هیچ وقت سیاست گریز نبوده و نیستم. عقاید سیاسیم را هم شفاف و بدون واهمه از خوشایند و ناراحتی افراد و دولت ها بیان داشته و می کنم ولی این حجم سیاست زدگی دیگر زیاده مضحک و ملال آور است!

در قم شش سال پیش اختلاف و تفاوت بود ولی کینه و لجاجت نبود. افراد هم فکر همدیگر را تحمل می کردند و امروز می گردند حتی لابلای صفحات سالیان دور یک وبلاگ شخصی تا مطلبی خلاف سلیقه ی خودشان بیابند و طرد کنند.

کار کردن در قم عزیز سخت است و در چنین قمی سخت تر ولی آن قدر شور و هیجان و امید دارم که جز کار و کار و کار لحظه ای به چیز دیگر خاصه این موانع و سختی ها فکر هم نکرده ام! فکر می کنم این شهر آن قدر جوان باستعداد و پرشور و متدین دارد که نخواهم استمداد را به سمت بازنشستگان پرحاشیه ی سیاست زده ببرم!

حالا که بعد از شش سال دوباره توفیق کار کردن در شهر کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه (س) به من عطا شد می خواهم از همه ی توانم برای پیشبرد اهداف استفاده کنم تا فردا را به نحوی بسازیم که لااقل سلام و علیک های نسل جدیدش بر مبنای بر مبنای اخلاق و شریعت باشد نه سیاست زدگی و اوهام شخصی!

سلام بر قم و بر اهل قم؛ و سلام بر کار جدید و شور و امید و نشاطش!

 

پ.ن.م: دوستان قمی برای دیدارشان لحظه شماری می کنم. یاران غیر قمی هم مدیون هستند اگر قم بیایند و سری به رفیق شفیق شان مجدالدین نزنند!

پ.ن.م2: برای اینکه این وبلاگ فقط وبلاگ شخصی یک مجدالدین باشد اسم و آدرس محل کار درج نشد. راه های ارتباطی این روزها به عدد اراده های شما وجود دارد. با من تماس بگبرید.

+ نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 19:30 توسط مجدالدين |

نمی دانم قضا و قدر افراد و حکمت و مصلحت خداوند تبارک و تعالی چطور رقم می خورد؛ فقط می دانم دنیا عجیب و بی رحمانه به برخی افراد سختی وارد می کند. امتحان ها و سختی های برخی تناسبی با توان و ظرفیت آدمی ندارد!

با این مقدمه کوتاه می خواهم وارد داستان تلخ یک دوست نازنین بشوم!

نوروز امسال خدا توفیق داد با چهار نفر از دوستان با کاروانی غریب عازم کربلا بشویم. کل کاروان به جز ما چهار نفر یک بچه داشتند و ما چهار نفر هشت بچه ی قد و نیم قد همراه آورده بودیم لذا معمولا توجهات متوجه ما بود! در بین ما هم ابوذر با دختر چهار ساله اش زینب، نمایش ویژه ای داشت.

زینب+آذری+ابوذر

زینب علی رغم سن کمش چنان گرم و شلوغ و شیرین زبان بود که صحنه گردان غالب شلوغ ها و داستان های بچه ها می شد. نه آنقدر بچه بود که چیزی نفهمد و نه آنقدر بزرگ بود که بشود با منطق یا قاطعانه باهاش حرف زد. اغراق نیست اگر بگویم بزرگ ترین خواسته اش یک برادر یا خواهر بود و این خواسته را علنی جار می زد!

ابوذر اولین سفرش به کربلا بود و از حرف هایش می شد فهمید یکی از مهم ترین خواسته هایش از امامان بزرگوار یک فرزند دیگر است.

سفر به خیر و خوشی به پایان رسید و مهر این دختر بچه ی پرحرف و پر انرژی بر دل ما ماند که ماند! تا جایی که دعوت شان کردم خانه مان! زینب باز با شیرین زبانی و شلوغیش متحیرم کرد. هنگام خداحافظی دست امیرحسین من را گرفته بود و به بابایش میگفت: این را باید با خودمان ببریم! حرف های بابایش هم فقط باعث شد گریه اش بلند شود که من داداش می خواهم!

خبر شوک آور این بود! ابوذر هفته پیش شب نیمه شعبان در مراسم هیات خانوادگی مدرسه شان شرکت می کند. زینب با همان شلوغی در حاشیه ی هیات با دیگر بچه ها بازی می کرده که متوجه آوردن غذا می شود. غذا آبگوشت بوده و ظاهرا بسیار سنگین! دیگ اول را که از روی چرخ دستی بر می دارند، دیگ دوم برمی گردد روی بچه ها! دو نفر دیگرشان فرصت فرار پیدا می کنند و دیگ جوشان روی زینب معصوم خالی می شود!

زینب بیچاره دو روز پیش، پس از یک هفته درد و سوزش شدید در بیمارستان جان سپرد و پدر و مادر دوست داشتنیش را داغ دار کرد. داغی که نمی دانم چطور می خواهد یا اصلا می تواند التیام یابد؟؟!!

همه ی این داستان تلخ را گفتم که اول، از شما دوستان برای ابوذر و همسر گرامیش طلب دعای خیر کنم. برای شان دعا کنید که خدا توان و صبوری این غم سنگین را بدهد!

و دوم؛ ای برادر هیاتی من! ای دوست مخلص و اهل بیتی! تو را به خدا بیشتر دقت کن. نمی دانم مسببین این فاجعه الان در چه حالی هستند؛ ولی به هر حال گلی پرپر شد و زندگی دوست دیگری فلج شد! چرا به ما القا کرده اند که کار هیاتی یعنی کاری که بی نظم و بی برنامه انجام شود؟! مگر دین و شریعت ما دین نظم و نظام و برنامه و حساب و کتاب نیست؟! مگر ما نمی خواهیم به کل انسان ها، جان و حیات پرنشاط معنوی هدیه کنیم؟! پس دوست هیاتی من، تو را به خدا بیشتر دقت کن! بیشتر با برنامه عمل کن! بیشتر فکر کن! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 15:41 توسط مجدالدين |

1. باز 14 خرداد و باز داغ از دست دادن روح خدا در کالبد زمان. دریغا که خدایی سایه ای رفت از سر ما!

 امام تاریخ سازی که بلاشک سرسلسله ی علمای شیعه بود. بزرگمردی که با ایمان راسخ به خداوند و زمان شناسی، مجاهدت های خونین شیعه در اعصار مختلف را به ثمر نشانده؛ حکومتی بر مبنای اسلام ناب محمدی بنیان گذاشت. امام عزیز ما این شجره ی طیبه را در کوتاه زمانی، چنان استوار، درخشان و الهام بخش بنا کرد که نه فقط مراد و رهبر ایرانیان و شیعیان که الگویی برای تمام آزادگان و حق جویان عالم شد.

نمی دانم چگونه و با چه زبانی می توان شکر نعمت حضرت روح الله را به جا آورد؟! عالم عارفی که دیانت و آزادگی و عزت مان را مدیون ایمان و بصیرت و شجاعت اوییم. باید خدا را مدام شکر کرد که توفیق نفس کشیدن در عصر خمینی بزرگ را به ما عطا کرد و چه فخری دارد اگر ما را با برچسب سرباز خمینی بشناسند و با یاران خمینی محشورمان کنند.

خدایا در سیاهه ی اعمال ما بنویس که خمینی بزرگ را عاشقانه و از اعماق قلب دوست داریم. همین ما را بس!

2. داغ از دست دادن حضرت روح الله جگرسوزتر می شود وقتی میبینم کسانی که باید بیش از دیگران پاسدار نام و یاد و منویات خمینی بت شکن باشند زمانه را به بازی گرفته اند و به جای اهتمام دایمی بر نشر و ترویج آرای امام عظیم الشان به همنشینی های سوال برانگیز با سیاسیون یا در خوشبینانه ترین حالت، زندگی روزمره ی خود مشغولند!

باز هم خدا کند سرشان گرم همین روزمره های دنیوی باشد و نخواهند با این دنیازدگی به نشر اندیشه های امام هم بپردازند! دیروز اینستاگرام یکی از نوادگان امام را با تاسف زیاد مرور می کردم. انقلابی گری و عشق به امام و نظامش پیشکش؛ لااقل انتظار داشتم حریم های دینی را رعایت کنند! که زهی خیال باطل!

25 سال است نتوانسته اند ساختمان حرم را تکمیل کنند و هنوز مزار معنوی امام راحل در حصار داربست ها، آغشته به خاک و اسیر نابسامانی هاست. 25 سال است آرزوی دیدن و شنیدن و خواندن یک تصویر یا ترسیم نزدیک به واقع در رمان ها، فیلم ها و روایت ها از بزرگمرد تاریخ برای مان حسرت شده است! بعد از گذشت 25 سال هنوز سایت جامع یا نرم افزار و رسانه های نوین کارآمد برای دسترسی به اندیشه های امام عزیز تولید نشده است! 25 سال است نتوانسته اند یک درسنامه یا متن مدون رسا برای امام شناسی به جامعه ی تشنه آموزه های امام ارایه دهند. 25 سال است در تربیت خطبا و روایانی که بتوانند در همین ایران عزیز خودمان فقط!! چند کلام از زندگی بابرکت و وجوه مختلف اندیشه ی امام برای نسل جدید سخنرانی کنند عاجز بوده اند و . . . و...

 و افسوس و صد افسوس بر چنین میراث داران میراث خوار پرمدعای ناتوانی! کاش یک بار می آمدند و پاسخگوی افکار عمومی بودند که در این 25 سال چه کرده اند!؟

3. نمی دانم تا پیش از ظهور امام زمان (عجل الله فرجه) مرحمت و لطف الهی داشتن ولی و رهبری چون امام خمینی، شامل قوم و نسلی دیگر خواهد شد یا نه اما بدون تردید با زعامت نایب هوشمند و با صلابتی چون آیه الله خامنه ای (مدظله عالی) خداوند حجت و نعمت را بر ما ایرانیان تمام کرده است.

رهبر فرزانه ای که با تکیه بر آموزه های انقلاب حضرت روح الله، مقتدر و هوشیارانه، بدون ذره ای اعوجاج و انحراف برای تعالی اندیشه های امام راحل ایستاده تا جمهوری اسلامی را بر قله های افتخار رهنمون سازد.

14 خرداد هر سال غیر از غم و داغ از دست دادن مراد قلب ها، مرشد کل و رهبر بزرگ مان حضرت امام خمینی (قدس سره) نوعی تسکین و آرامش بابت حضور رهبر فرزانه و اندیشمند چون امام خامنه ای به همراه دارد. رهبری که بیش از هر فرد دیگری بر اندیشه های امام تاکید داشته و به امام راحل شباهت دارد. خدا را شکر که بر امت ولی هست و خدایی سایه ای هست بر سر ما.

خدایا تا انقلاب مهدی از انقلاب خمینی محافظت بفرما و ذیل سایه ی مستدام ولایت ما را از سربازان و یاوران نظام مقدس او قرار بده.


برچسب‌ها: امام خمینی, رهبر معظم انقلاب, انقلاب اسلامی, شیعه, حکومت اسلامی
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 خرداد1393ساعت 16:48 توسط مجدالدين |

برای من که علاقه ی خاصی به تاریخ شفاهی دارم، انتشار کتاب "تاریخ شفاهی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران" که به کوشش دوست و همشهری خوبم حسن آقای روزی طلب، فرصت خوبی بود تا دوباره، کتابی از این دست را مطالعه کنم. خاصه اینکه سیاست خارجی و ارتباطات دیپلماتیک در ذات خود استتار و ناگفتنی بسیار دارد.

کتاب تاریخ شفاهی سیاست خارجی  در 530 صفحه به روش مصاحبه مستقیم با سفرا و نامداران وزارت خارجه تنظیم و توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در بهار امسال به چاپ رسیده است. معترفم کتاب 500 صفحه ای جناب روزی طلب آنقدر کشش و محتوای ارزنده داشت که انگیزه لازم برای خواندن مستمر و با لذت آن را فراهم کند ولی نمی توان از ضعف های آن هم چشم پوشی کرد. در ادامه به بخشی از ضعف ها و قوت هایش خواهم پرداخت!

کتاب+تاریخ شفاهی+روزی طلب

1. کتاب جناب روزی طلب اثری روان، بدون پیچیدگی های کلامی و اندیشه ای و {جز مصاحبه ی آخر} با لحن واحد و یکدست است. حفظ این یکدستی با توجه به فاصله دار بودن مصاحبه ها و متنوع بودن شخصیت ها امتیاز خوبی است ولی کل کتاب از نداشتن فرضیه، سوالات و مدل از قبل طراحی شده رنج می برد! لذا به جای تفحص عمیق در حوادث سرنوشت ساز به شرح سطحی بسیاری اتفاقات کوچک و بزرگ می پردازد.

2. تفسیر، تشریح و تحلیل نگاه انقلابی و سیاست انقلاب در سیاست خارجی از بزرگ ترین محاسن این کتاب است اما در حین خواندن کتاب گاه احساس می کردم مصاحبه کننده هم شبیه من خواننده، دچار ضعف اطلاعاتی از پشت پرده جریانات و وقایع دیپلماسی اند؛ لاجرم عنان و لجام مصاحبه را از دست داده و به حواشی غیر مفید کشیده می شود! طرح رویکردها و سلایق شخصی افراد و گاه غالب شدن وقایع روز و شرایط حین مصاحبه، بر اتفاقات و رویکردهای تاریخ ساز از ضعف های اثر است

3. کتاب موصوف را بیش از اینکه "تاریخ شفاهی سیاست خارجی جمهوری اسلامی" بدانم، "خاطرات شفاهی سفیران و مدیران وزارت خارجه" میدانم. به نظرم مفیدتر آن بود که در کنار تجربیات شخصی و منطقه ای افراد، چند واقعه ی مهم تاریخ انقلاب چون تسخیر لانه جاسوسی، نحوه ی تهیه ی تجهیزات برای جنگ، قرارداد الجزایر، مک فارلین، کشتار زایران خانه خدا و قطعنامه ی 598 با نظر خواهی از همه ی صاحب منصبان  سیاست خارجی واکاوی می شد. در حالی که بسیاری از وقایع مهم با گذری کوتاه همچنان مبهم باقی می ماند!

4. تنوع نام های مصاحبه شونده بسیار خوب است؛ هر چند همه ی آنها از یک جناح فکری انتخاب شده اند و این هم آهنگی، این توهم را در ذهن ایجاد می کند که همه ی وزارت خارجه را افرادی هم فکر، ضد امپریالیست، سازش ناپذیر و انقلابی تشکیل می دهند! و عجیب اینکه در مصاحبه ی پایانی با جناب سلطانی ناگهانی و بدون پیش زمینه، غالب بدنه ی وزارت خارجه را مشکل دار و غیر انقلابی معرفی می کند!

5. به خاطر همفکری دو طرف مصاحبه شونده و کننده و نیز چیرگی مصاحبه شونده بر مصاحبه کنندگان، هیچ کدام از مصاحبه ها چالشی و منتقدانه از کار در نیامده است. مصاحبه ها بیشتر توصیفی و خاطره نگاری است. ممکن است این رویکرد در مواجهه ی شخصیت های رسمی با ژورنالیست ها عادی و عرفی باشد؛ و احتمال دارد آزاد گذاشتن مصاحبه شونده، فرصتی برای تخلیه افکار مدیران سیاسی ایجاد کند ولی در کتابی که ماندگاریش بیشتر از روزنامه و مجلات است رها کردن مصاحبه به میل مصاحبه شونده را ضعف می دانم.

6. مصاحبه ی آقایان باقری، ظهره وند، شیبانی، شیخ الاسلام، {بخش اول} قدیری ابیانه، کاظمی قمی و کاشانی را بسیار پسندیدم. برخی از حرف های شان ارزش سند تاریخی داشت.  مصاحبه ی رفیق دوست هم بسیار جذاب بود هر چند تکرار مطالب کتاب خاطراتش بود. مصاحبه ی افرادی چون متکی، صالحی، امیرعبدالهیان و سایر کسانی که در در حین مسوولیت از آنها مصاحبه اخذ شده زیاده بی خاصیت و رسمی شده بود. مصاحبه ی آقای مهمان پرست خواندنی بود اما شخصی و جزیی بود! در حین خواندن مصاحبه ی آقای خسروشاهی بسیار حرص خوردم که چرا نیمی از مصاحبه با کسی که فوق تخصص اخوان المسلمین و مصر شناسی دارد، به چهره گشایی از یک دیپلمات حقیر و خاین گذشته است! مصاحبه ی جواد لاریجانی بسیار تکراری و بی خاصیت بود و نپسندیدم! جواد منصوری هرچند صریح و انقلابی به تمام سوالات پاسخ داده بود ولی سوال های سطحی و ضعیفی از او پرسیده شده بود! مصاحبه ی جناب نوبری را هم علی رغم شفافیت، به دلیل مطالب تکراری و غیر مرتبط با سیاست خارجی خوب ارزیابی نمی کنم. حرف های داغ اقای سلطانی هم به ساختار این کتاب نمی خورد!

7. در پایان این نقد کوتاه می بایست از زحمات دوست خوبم جناب حسن اقای روزطلب در تدوین این اثر خواندنی تشکر کنم و برایش آرزوی توفیق روزافزون دارم. صرف نظر از برخی اشکالات تایپی که متاسفانه طبیعی غالب کتاب ها شده است، به نظرم اگر دوست کوشا و فرهیخته جناب روزی طلب، با وقت گذاری بیشتر برای ویراست محتوا، از حواشی غیر ضرور و تکرار گفته ها می کاست و نیز از برخی مصاحبه های صرفا اسمی و ژورنالیستی دل می کند، اثر قابل استفاده تری به بازار نشر ارایه می شد.

این کتاب را گام اول خوبی برای شفاف شدن پشت پرده ی برخی وقایع و جریانات سیاست خارجی می دانم. و به علاقه مندان عرصه ی سیاست خارجی و دیپلماسی سفارش خواندنش را دارم. 

 

پ.ن.م 1 : به علاقه مندان تاریخ شفاهی، خواندن کتاب "تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ایران" نوشته ی غلامرضا کرباسچی که در سال 1374 توسط بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی در قم چاپ شده است را توصیه میکنم

پ.ن.م 2 : بابت تاخیر در بروز رسانی پوزش می خواهم. تمایل نداشتم در هیجانات کاذب تغییر مدیریت شغل قبلی سهیم باشم. از دوستانی که نظرهای شان را در ذیل مطلب قبل تایید نکردم هم پوزش می خواهم. به نظرم کفایت مذاکرات می کرد. زین پس هم بنای تایید نظرها پیرامون نهاد کتابخانه های عمومی را ندارم. 


برچسب‌ها: فرهنگ, کتاب, سیاست خارجی, حسن روزی طلب, نقد کتاب
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 11:50 توسط مجدالدين |

فکر می کنم رییس جمهور محترم در همین شش ماه اخیر به اندازه ی کل روسای جمهور قبل، از انتقاد و منتقدین، حرف زده و انتقاد کرده است! و جالب است؛ وقتی عصبانی می شوند چنان حرف های عجیبی می زنند که از یک خطیب توانمند بعید می نمایاند! 

هنوز چیزی از عمر دولت شان نگذشته که چنین صبر و طاقت شان طاق شده است! و اساسا" به نسبت رییس جمهور قبل هنوز کسی چیزی نگفته است!! احتمالا" موج خودجوش "متشکریم" ها تصور و تصویری کاذب از مسوولیت برای عالیجنابان صاحب منصب، ایجاد کرده و ظاهرا" فراموش کرده اند قرار گرفتن در چنین جایگاهی لاجرم انتقاد را هم به همراه خواهد داشت!

دیروز بعد از اعلام جرم سخنگوی دولت برای مستند تصویری " من یک روحانی هستم" تحریک شدم مستند را ببینم! بعد از دیدن مستند بهت زده شدم! متحیر شدم که دولت حضرات کارکشته، روی چه چیزهایی حساس هستند!؟ به معنی واقعی کلمه مستند "من یک روحانی هستم" یک کار ساده از چند جوان تازه کار است که {احتمالا"} به دلیل خانم بودن شان، به غایت محافظه کارانه و با احتیاط ساخته شده است.

حالا چطور می شود دولت بعد از دو ماه از ساخته شدن و پخش مستندی جوانانه، ناگهان رگ غیرتش باد می کند و سخنگو را بعد جلسه ی رسمی دولت وا می دارد درخواست تعقیب برای تعدادی جوان مستندساز صادر کند خدا عالم است!! همان زمان که در بخشنامه ای لازم الاجرا در شورای امنیت ملی، نقد توافق نامه ی ژنو را ممنوع اعلام کردند و مانع از طرح رسانه ای انتقادات شدند، باید می فهمیدیم این دولت نازک نارنجی حوصله ی شنیدن ندارد.

زمانی فکر کردم بیان این اتهام که منتقدین "قلیلی بی سواد مزدور" هستند را باید به حساب خبط زبان و عصبانیت لحظه ای گذاشت ولی ظاهرا" قصه ی تحقیر منتقدین سر دراز دارد و باید هر روز منتظر چشمه ی جدیدی از حملات دولت کم صبر به کسانی که متفاوت از دولت می اندیشند باشیم. چند روز پیش هم جناب دکتر روحانی در افتتاحیه نمایشگاه کتاب ضمن دروغگو، خیال پرداز و کوچک ذهن خواندن منتقدین افاضه فرمودند: "اگر انتقادی می شود باید با شناسنامه باشد. بگویند وابسته به کدام حزب و گروه هستند"!! انگار همه ی مردم عضو احزاب هستند یا مردم عادی حق حرف زدن ندارند!

نمی دانم دولتمردان چه غرضی از نوازش های مکرر منتقدین دارند؟! خوشبینانه این است فرض کنیم به دلیل بالا بودن میانگین سنی دولت حال و حوصله شان کم است! ولی ظاهرا داستان پیچیده تر از این حرف هاست! به نظر می رسد ناکامی های چند وقت اخیر در حوزه ی اقتصادی و تحقیرهای پی در پی گفتاری اجانب، دولت را به ایجاد جدل های کاذب انداخته تا با مظلوم نمایی باقی مانده ی یاران را همراه نماید!

 حال سوال اینجاست؛ اگر به زعم عالیجنابان، منتقدین اقلیتی بی سواد مزدور بی شناسنامه ی دروغگوی بی پشتوانه ی مردم هستند این حجم نگرانی بابت چیست؟؟ این حجم تعریض و کنایه و تحقیر و پرداختن ندارد! مگر تصورتان این نیست که حمد و ثناگویان تان به عدد خلق گسترده شده اند!، خب اجازه بدهید همین چند نفر اقلیت منتقد هم حرف بزنند!

 ********************************

البته برای نشان دادن حسن نیت خود، پیشنهادی کاربردی برای دولت این مشتاق انتقاد دارم:

پیشنهاد می دهم برای تسهیل امر مقدس انتقاد و تکریم منتقدین واقعی –که دولت علاقه ای شگرف به آن دارد- دولت محترم سازمانی عریض و طویل بنا کرده و چند ژنرال باتجربه ی در شرف بازنشستگی را مامور بررسی شرایط شخصی و حرف های منتقدین کند. طبیعتا این سازمان می تواند با چک کردن شناسنامه، سن و سواد افراد با کار دقیق امنیتی-سیاسی –که از علاقه ها و تخصص این دولت است- دروغ و وابستگی افراد را برملا ساخته، مجوز انتقاد سالم را صادر نماید! باشد تا زین پس هیچ حرف بی ربطی زده نشده، خاطری مکدر نشده و دولت محترم در انجام منویات خود آزاد آزاد آزاد باشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 12:5 توسط مجدالدين |

خداوند تبارک و تعالی را بابت تقدیر کاری و اجتماعیم بی نهایت شاکرم. تقسیم شدن زندگی اجتماعیم به چهار دوره های چهار ساله را بسیار خیر می دانم و بابت همه ی مقدراتم سجده ی شکر بجا می آورم که بلاشک بهترین تقدیر ممکن برایم بوده است.

زیاده جمله ی سنگینی است ولی باید اقرار کنم اگر ده بار دیگر هم با همان مقدورات، شرایط و توان، مجدد به گذشته ورود کنم همان می کنم که کردم! تا امروز از تقدیر شغلی و اجتماعیم بسیار راضی بوده ام و معترفم به غالب آرزوها و آمالم، حسب جایگاه هایی که در آن قرار گرفته ام، رسیده ام. بدون تردید نعمت بزرگی است که حسرت هیچ جایگاه یا کار نکرده ای در دلم نمانده است! این ستایش، نه از باب خودشیفتگی است؛ از آن جهت است که در هر موقعیتی همه ی توان و تلاشم را برای رسیدن به آمال و افکارم به کار بستم و حسرت کار ناتمامی بر دلم نیست! چهار دوره ی گذرانده ی زندگیم به قرار زیر بوده است:

چهار سال اول؛ جامعه ی اسلامی دانشجویان: اغراق نیست اگر اذغان کنم بن مایه ی شخصیت اجتماعیم را مدیون "جامعه ی اسلامی دانشجویان" هستم. جامعه را از یک عضو عادی در دانشگاه آزاد قم شروع کردم و در عرض چهار سال به غایت مسوولیت تشکیلاتی، یعنی دبیرکلی جامعه اسلامی دانشجویان سراسر کشور، رسیدم. جامعه برایم غیر از سرمایه ی بزرگ رفقای صمیمی و مخلص، اندوخته ی فکری بزرگی داشت. در جامعه یاد گرفتم آرمان ارزشمندترین گوهر وجودی انسان است و با جسارت و سماجت در سخت ترین شرایط برای رسیدن به آرمانم تلاش کنم. در جامعه آموختم توفیق میسر نمی شود جز اینکه یک تیم همگون و گروه منسجم در کنار هم تلاش کنند. و نیز صدها یافته ی گران بهای دیگر!

جامعه اسلامی دانشجویان را در حالی ترک کردم که به نظرم داشته ی بیشتری برای تشکیلات نداشتم و ماندگاریم برای جامعه مضر بود!

چهار سال دوم؛ سازمان صدا و سیما: برای یک جوان داغ و پر دغدغه، صدا و سیما فرصت خوبی بود تا اخلاق اداری و کار رسمی را یاد بگیرد! در صدا و سیما به وضوح با تعارض های ملال آور فکر و عمل یا برنامه و تولید آشنا شدم. صبح را در مرکز طرح و برنامه ریزی با مدنظر قرار دادن آرمان های دینی و ملی، در ارزیابی و تدوین برنامه کل صدا و سیما همکاری می کردم و عصر را در گروه فیلم و سریال با توجه به نیازها و واقعیت های اجتماعی در ساخت سریال مشارکت می کردم! گویی صدا و سیما را ذاتا بر اساس این تعارض آرمان و نیاز بنا کرده اند!!

در صدا و سیما بیش از آنکه از قالب اداری تاثیر بگیرم، وامدار مدیران کاربلد، صبور و متعهدی چون حاج آقا شهیدی شدم. از صدا و سیما در حالی جدا شدم که دیگر نمی توانستم خودم را به سازش با این تعارض لعنتی راضی کنم! صدا و سیما با تمام جذابیت هایش برایم تمام شده بود!

چهار سال سوم؛ سازمان ملی جوانان: مگر می توانم از استاد بزرگوار جناب حجه الاسلام حاج علی اکبری بگذرم و خاضعانه قدردان اعتماد ایشان نباشم. مدیریت سازمان، به من بیست و هفت ساله اعتماد کرد و با تردید حکم سرپرستی مدیریت قم را برایم صادر کرد. با سرپرستی شروع شد و به حکم مدیریت قم انجامید و با مدیرکلی دفتراجتماعی ستاد مرکز پایان یافت! و در این میان گام به گام دست من کارنابلد گرفته شده تا تجربه ای تازه را در مدیریت مستقل و کلان در فضای اداری پیدا کردم.

از استاد حاج علی اکبری درس های اخلاقی و اداری زیادی کسب کردم و در دوره جناب مهندس بذرپاش، وقتی به این احساس رسیدم که عمر کل سازمان ملی جوانان برای کشور پایان یافته است، سازمان را ترک کردم!

چهار سال چهارم؛ نهاد کتابخانه های عمومی: غریب و تنها وارد نهاد شدم! نه از این باب که کسی را نمی شناختم؛ بلکه بابت غربت نسبت به کاری که معلوم نبود چه قرار است باشد! به من یک صندلی کنار میز بزرگ جلسات دادند تا اداره کل فرهنگی که تقریبا هیچ چیزش مشخص نبود را راه اندازی کنم! از آن روز که تنها بودم تا زمانی که با پست معاونت توسعه کتابخوانی با قریب سیصد نیروی جوان، خوشفکر، پرتوان و خلاق کار را تحویل دادم زمان سخت و شیرینی گذشت! در این دوره ی چهار ساله آموختم در هر کاری اگر گروه با انگیزه و خلاقی دور هم جمع شوند هر ایده و فکری قابل تحقق است و معترفم با حسن اعتماد مدیریت جناب آقای مهندس واعظی به تمام برنامه های ذهنیم رسیدم.

مدتی بود به این نتیجه رسیده بودم بیش از این ماندن دلیلی ندارد؛ اما اقتضائات سیاسی کار را به امروزی کشاند که مدیریت جدید هم احساس استغنا از حضور ما داشت. فقظ انتظار داشتم مدیریت جدید در این دوره ی گذار، فرصتی برای عرضه ی گام های بزرگ برداشته شده ایجاد کند؛ که ظاهرا" از شنیدن آن هم مستغنی بودند. برای آنها آرزوی موفقیت مضاعف دارم که زمان، بهترین قاضی برای عملکرد همه ی افراد است.

در این دوران، اقدامی که مستوجب توبه و پشیمانی باشد را به یاد نمی آورم؛ ولی طبیعتا آمیزاد با خبط و خطا و قصور همزاد بوده و هست. بابت هرگونه اشتباهی که انجام داده یا ذهنیت غلطی که داشته ام، پوزش خواسته، طلب عفو دارم.

*********************

از سال 77 که به عنوان یک دانشجوی ساده وارد دانشگاه شدم تا زمانی که کارشناسی ساده بودم؛ تا امروز که انواع و اقسام پست های مدیریتی را داشته ام، تلاشم این بوده که پست ها و جایگاه ها تاثیری بر شخصیت حقیقیم نداشته باشد. من همیشه فقط یک مجدالدین معلمی بوده و هستم که بنا به اقتضای روزگار، مسوولیت هایی به من واگذار و اخذ شده است. لذا رفاقت ها و داشته های تجربی را که با تلاشی زیاد اندوخته ام به راحتی فراموش نکرده و امید دارم از طرف دوستان نیز فراموش نشوم!

دوست دارم با انرژی تازه ای پنجمین چهار سال جدید عمرم را آغاز کنم. به دعای خیرتان احتیاج مبرم دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 15:26 توسط مجدالدين |

مطالب قدیمی‌تر